پاسه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاسه . [ س َ / س ِ ] (اِ) تاسه . تلواسه . میل کردن به هر چیز.(برهان ). آزمندی . ◄ غم و اَندوه و فشردن گلو. (برهان ). و ظاهراً این صورت مصحف تاسه باشد.
پاسه . [ س ِ ] (اِخ ) کرسی اُرن از ناحیه ٔ آرژانتان . دارای ١٣٠٧ تن سکنه و صنعت آن آشگری و پیراستن پوست است .