پاشنا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاشنا. (اِ) پاشنه . عقب : عملهای جهان برعکس هم هست که بر ملکت گدائی را دهد دست چنین هم دیده ام کافسرده پائی بتخت زر دریده پاشنائی . امیرخسرو دهلوی (از فرهنگ جهانگیری ). نیست مدبر اهل ترک ار خودندارد کفش از آنک هر شکاف از پاشنایش دین و دولت را دراست . امیرخسرو دهلوی . ◄ خیار و خربزه و هندوانه و کدو و امثال آنرا نیز گفته اند که بجهت تخم نگاه دارند. (برهان ).