پاشنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاشنگ . [ ش َ ] (اِ) خوشه ٔ انگور. خوشه ٔ کوچک از انگور. چلازَه . زنگله . ◄ چوب خوشه ٔ انگور یا چوب چلازه ٔ انگور. ◄ خوشه ٔ انگوری که بجهت تخم نگاه دارند. (برهان ) : چو مشک بویا لیکنش نافه بوده زغژب چو شیر صافی پستانش بود از پاشنگ . عسجدی (از فرهنگ اسدی نسخه ٔ خطی نخجوانی در صفت شراب ). تو گوئی سیه غژب پاشنگ بود و یا در دل شب شباهنگ بود. اسدی . ◄ خیار بزرگ بود که برای تخم میگذارند. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نسخه ٔ خطی آقای نخجوانی ). غاوشو. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نسخه ٔ خطی آقای نخجوانی ). شنگ . باشنگ : آن سگ ملعون برفت این سند را از خویشتن تخم را مانند پاشنگ ایدرش بر جای ماند. منجیک . ◄ خربزه و هندوانه و کدو و امثال آنرا نیز گفته اند که بجهت تخم نگاه دارند. پاهنگ . پاچنگ . (برهان ). و بعضی از لغویین این کلمه را مخفف پادشنگ دانسته و گفته اند مرکب است از پاد بمعنی پاینده . و شنگ که نوعیست از خیار که بجهت تخم نگاه دارند و معنی ترکیبی آن خیار محفوظ است . (فرهنگ رشیدی ).