پاشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاشیدن . [ دَ ] (مص ) پراکندن . پریشیدن . افشاندن . نثار کردن . ریختن . برافشاندن . پاچیدن . (در تداول عوام ): آب بر کسی پاشیدن ؛ آب بر روی او افشاندن . تخم در مزرعه پاشیدن ؛ تخم در کشتمند افشاندن . نمک و فلفل و نظایر آن بر روی چیزی پاشیدن ؛ نمک و فلفل و جز آن بر روی چیزی افشاندن . باد گرد را بپاشید؛ باد گرد را بپراکند : مجلس پراشیده همه میوه خراشیده همه زرّ بپاشیده همه بر چاکران کرده یله . شاکر بخاری . چو آگاهی کشتن او رسید به بر دردلش [ گشتاسپ ] در زمان برطپید همه جامه تا پای بدرید پاک بدان خسروی تاج پاشید خاک . دقیقی . بپوش وبپاش و بنوش و بخور ترا بهره اینست ازین رهگذر. فردوسی . تاجی شده است شخص من از بس که تو بر او یاقوت سرخ پاشی و بیجاده گستری . فرخی (دیوان چ دبیر سیاقی ص ٣٨٠). هر کس بطلب کردن دیناربرد رنج و او باز به بخشیدن و پاشیدن دینار. فرخی . برگرفت از آب دریا ابرفروردین سفر ز آسمان بر بوستان پاشید مروارید تر. فرخی . قدر درم و قیمت دینار ببردی از بس که درم پاشی و دینار بباری . فرخی . راست پنداری خزینه ٔ خسروان امروز شاه بر رسولان عرضه کرد و بر سپه پاشید خوار. فرخی (دیوان چ دبیر سیاقی ص ٥٨). وینکه اگر باد بگل بر وزد عنبر پاشد بهوا بر عباش . ناصرخسرو. بدل آنگه برادران باشید که زر و سیم یار بر پاشید هیچ ناید تغیﱡری پیدا تا بود عم جدا و کیسه جدا. سنائی . بآتش اندری از آب روی رفته ٔ خویش مپاش بیش بسر خاک و باد کم پیمای . سوزنی . مستوفی شاه شرق محمود محمود گهرفشان در پاش . سوزنی . زین سپس ابروار پاشم جان کاین قدر فتح باب ماحضر است . خاقانی . مصلحت ندیدم ازین بیش ریش درویش را بملامت خراشیدن و نمک پاشیدن . (گلستان ). کسی کت بشکنداز سنگ دندان تو از لبها بر او در پاش خندان . امیرخسرو دهلوی . اگر با خویش نیکی نیک میباش چو خواهی کشت تخم نیک میپاش که تااز هر یکی هفتصد بروید اگر بد کاشتی هم بد بروید. پوریای ولی . ♦ آب پاشیدن ؛ آب زدن جائی را. رش ّ. ♦ از هم پاشیدن یا پاشیدن از یکدیگر ؛ متلاشی شدن . رمیم گشتن : پاشیدن بدن مرده . ♦ از هم پاشیده شدن ؛ تناثُر. (زوزنی ). ♦ پاشیده شدن ؛ پراکنده شدن . برافشانده شدن . افشانده شدن . ریخته شدن . منثور گشتن . ارفضاض . تَرَفّض . برشاشیده شدن .