پاشیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاشیده . [ دَ / دِ ] (ن مف ) پراکنده . متفرق . برافشانده . برشاشیده . منثور : از روی چرخ چنبری رخشان سهیل و مشتری چون بر پرند ششتری پاشیده دینار و درم . لامعی (دیوان چ دبیر سیاقی ص ٩٧). ◄ فروریخته : زبس خون که هر جای پاشیده بود زمین همچو روی خراشیده بود. اسدی .