پاش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاش . (فعل امر) امر از پاشیدن یعنی پریشان کن و ازهم جداساز و برافشان . (برهان ). ◄ (نف مرخم ) در کلمات مرکبه ٔ مانند گهرپاش، نمک پاش، عطرپاش، آب پاش، گلاب پاش، زرپاش، مخفف پاشنده است : وز حسد لفظ گهرپاش من در خوی خونین شده دریا و کان . خاقانی . ◄ (اِمص ) پاشیدن و برافشاندن : خاک را تخمکی دهی گه پاش او یکی صد دهد همی پاداش . سنائی (کارنامه ٔ بلخ ). پریشان و افشان . (برهان ). و برای کلمات مرکبه ٔ با پاش مانند آب پاش و گلاب پاش و سم پاش و ریخت و پاش و نظایر آن بردیف خود این کلمات رجوع شود. ♦ پاش دادن ؛ افشاندن بود حبوب را در طبقی و مانند آن تا خاک و خاشاک از دانه جدا شود.
پاش . [ ش ُ ] (اِخ ) شهری به کلمبیا در ایالت کوندینامارکا. دارای ٧٠٠٠ تن سکنه و در آن ناحیت معدن آهن باشد و صنایع فلزی دارد.
پاش . [ ش ُ ] (اِخ ) ژان ریمُن رحاله ٔ فرانسوی . مولد بسال ١٧٩٤م .١٢٠٨/ هَ . ق . در نیس و وفات در سنه ٔ ١٨٢٩م .١٢٤٤/ هَ . ق . به پاریس . او سفری به مصر کرد (از سال ١٨١٨م .١٢٣٣/ هَ . ق .) و سپس از سال ١٨٢٤ تا ١٨٢٥م .١٢٣٩/ تا ١٢٤٠ هَ . ق . در لیبی بسیاحت و اکتشاف پرداخت و کتابی در مکشوفات و تحقیقات خود نوشت . (از ١٨٢٧ تا ١٨٢٩م .١٢٤٢/ تا ١٢٤٤ هَ . ق .) و در سال ١٨٢٩م . انتحار کرد.