پالا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) نک پالاد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) نک پالاد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پالا. (نف مرخم ) صاف کننده . پالاینده . صافی کننده . لیکن [ این معنی ] بدون ترکیب گفته نمیشود همچون ترشی پالا و می پالا. (برهان ). و بدین معنی مرکب است از پال و از الف که چون لاحق کلمه شود افاده ٔ فاعلیت کند و اسم آلة نیز و هرچه بدان مضاف شود افاده ٔ آن کند. (رشیدی ) : مست عشقیم و ریا شوی حرم باده ٔ ما باده پالای در میکده سجاده ٔ ما. شیخ فیضی . ترکیب ها: ♦ باده پالا ؛ (تتمه ٔ برهان ) و ترشی پالا و سماق پالا و شیب پالا و می پالا بردیف و رده ٔ همین کلمات رجوع شود. ◄ (فعل امر) امر به پالودن، یعنی بپالا و صافی کن . ◄ (نف مرخم ) افزون و فزون کننده . (از فرهنگی خطی ). ◄ آویخته . ◄ (اِ) بلغت زند و پازند بمعنی فریاد و فغان باشد. ◄ جنیبت . اسب کوتل . (برهان ). پالاد. پالاده . مطلق اسب . (رشیدی ) : چو خورشید بنمود پهنای خویش نشست ازبر تندپالای خویش . فردوسی (از جهانگیری ). ز دروازه تا درگه شه دو میل دو رویه سپه بود پالا و پیل . اسدی (از فرهنگ جهانگیری و رشیدی ). و رجوع به بالا و پالاد و پالا دادن و پالاده شود.