پالان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اِ.) پوششی ضخیم انباشته از کاه، پشم یا پوشال که بر پشت ستور مینهند برای نشستن یا بار نهادن. ؛ ~ کسی کج بودن کنایه از: رفتاری غیراخلاقی و ناروا داشتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اِ.) پوششی ضخیم انباشته از کاه، پشم یا پوشال که بر پشت ستور مینهند برای نشستن یا بار نهادن. ؛ ~ کسی کج بودن کنایه از: رفتاری غیراخلاقی و ناروا داشتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پالان . (نف، ق )نعت فاعلی از پالودن . در حال پالودن . ◄ (اِ) زین کاه آکنده ٔ خر، الاغ و استر و اسب پالانی . پشماکندی که به پشت ستور نهند. پشماگند. کوُر. اِکاف . اُکاف . وِکاف . قتب . حقب رَحل (پالان شتر) : بدیبا بیاراسته ده شتر رکابش همه سیم و پالانش زر. فردوسی . سبوذ و ساغر و آنین و غولین حصیر و جای روب و خیم و پالان . طیّان (از لغت فرس ص ٣٧٢). دهقان بی ده است و شتربان بی شتر پالان بی خر است و کلیدان بی تزه . لبیبی . غره نگردد بعزّ پیل و عماری هر که بدیده ست ذل ّ اشتر و پالان . ابوحنیفه ٔ اسکافی . طمع پالان و بار منّت آمد تو ماندی زیر بار و زشت پالان . ناصرخسرو. از آن سیّد که از فرمان رب العرش پیغمبر وصی کردش در آن منزل که منبر بود پالانش . ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٢١٨). تیر سرما را خزّ است ترا جوشن اسب دریا راکشتی است ترا پالان . ناصرخسرو. وین است که اکنون خران دین را از من بفشرده است سخت پالان . ناصرخسرو. گر آن را نبینی همی همچو عامه سزای فسار و نواری و پالان . ناصرخسرو. اسب کودن بغزو نیست روان ورنه چون خر نداردی پالان . سنائی . شرف الدین چو خران برد ترا پالان پیش کینه می جوئی ازوی چو خر از پالانگر. سوزنی . خر از زین زر به که پالان کشد که تا رخت خر بنده آسان کشد. نظامی . آن یکی خر داشت پالانش نبود یافت پالان گرگ خر را در ربود. مولوی . حرف قرآن را ضریران معدنند خر نبینند و بپالان برزنند. مولوی . خر چو هست آید یقین پالان ترا کم نگردد نان چو باشد جان ترا. مولوی . چون تو بینائی پی خررو که جست چند پالان دوزی ای پالان پرست . مولوی . خر مانده کز ریش نالان بود چه سود ار ز دیباش پالان بود. امیرخسرو دهلوی . بزشم و پنبه را کردند پیدا جل خر نیز پالان آفریدند. نظام قاری . ◄ (اِ) سُرین . نشیمن گاه . شرم ِ زن ؟ : وقتی بر سر منبر تذکیر میگفت [ صدرالدین عمربن محمد خرم آبادی ] و سخن گرم شده بود و پیوسته عادت داشتی که دستار بر میان دو ابرو نهادی و در آن غلو کردی، رقعه ای نبشتند بجهت تخجیل او را، که دستار بر تر نه که روزی خدای میدهد. بدیهة این رباعی بگفت : یک شهر حدیث من و اشعار من است در هر کنجی سخن ز گفتار من است گر پیش نهم یا سپس ای مرد سره پالان زن تو نیست دستار من است . (از لباب الالباب عوفی ). لوزی که بود خرد بود گوشت بگیرد چون ریش درآورد فروکاهد پالان . طیّان . ♦ پالانش را لوخ زدن، لوخ بپالان کسی گذاشتن، پیزر بپالان کسی گذاشتن ؛ بقصد فریب کسی را تجلیل و تبجیل کردن . ♦ پالانش کج بودن ؛ عفیف نبودن . ناپارسا بودن (زن ). ۩ دینی یا مذهبی باطل داشتن (در مردان ). ♦ پالان کردن ؛ پالان بر ستور نهادن . ♦ امثال : پالان بزنی چو برنیائی با خر، نظیر: دستش بخر نمیرسد بپالانش میزند. پالان خر دجّال است ؛ کاری است که انجام آن بس دیر کشیده است . رجوع به امثال و حکم شود.