پالایش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(یِ)(اِمص.) تصفیه کردن، صاف کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(یِ)(اِمص.) تصفیه کردن، صاف کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پالایش . [ ی ِ ] (اِمص ) اسم مصدر از پالودن . تصفیه . صافی کردن . پالودن و توّسعاً وضع. حَطّ : از ایشان ترا دل پر آرایش است گناه مرا نیز پالایش است . فردوسی . ◄ زهش . ترابش . تراوش .نتع. نتوع : تراب ترشح بود از آب و روغن که اندک اندک از کوزه و غیره پالایش گیرد و بترابد بیرون . (فرهنگ اسدی ) : دگر آنکه بر جای بخشایش است برو بر مژه جای پالایش است . فردوسی . ◄ (اِ) اسم آلة است از پالودن . (رشیدی ). ◄ آنچه بدان چیزی صاف کنند چون کفگیر حلوائیان و مانند آن ... و بدین معنی سراج الدین راجی گوید: ز پالایش دیده پالود خون . اردن . پالاوان . پالاون . پالونه . (رشیدی ). ♦ پالایش آب حمام ؛ پارگین که در آن فاضل آب حمام گرد آید. گندآب حمام : ناگاه آن مدعی در پالایش آب آن حمام سرنگون افتاد و در حلق و بینی او از آن آب درآمد. (انیس الطالبین بخاری ). ♦ پالایش طبع ؛ دفع فضول چون بول و باد و خوی و بزاق و غیره . استفراغ . ترشَح : بدو گفت ای سگ ترا این که گفت که پالایش طبع بتوان نهفت . فردوسی .