پالیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ)<BR>۱- (مص م.) صافی کردن، تصفیه کردن.<BR>۲- جستجو کردن چیزی در خاک.<BR>۳- فروریختن.<BR>۴- به آخر رسیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) ۱- (مص م.) صافی کردن، تصفیه کردن. ۲- جستجو کردن چیزی در خاک. ۳- فروریختن. ۴- به آخر رسیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پالیدن . [ دَ ] (مص ) کاوش کردن . جستجو کردن . تفحص کردن . جستن . ◄ دیدن . (جهانگیری ). ◄ صافی کردن . تصفیه کردن : پالیدن زر را؛ خالص کردن آن از خَبث . (زمخشری ). ◄ زهیدن . تراویدن : چو دید آن برو چهره ٔ دلپذیر ز پستان مادر بپالید شیر. فردوسی . همی پالید خون از حلقه ٔ تنگ زره بیرون بر آن گونه که آب نار پالائی بپرویزن . شهاب مؤید نسفی (از المعجم ). ◄ تمام شدن . به آخر رسیدن . برسیدن : چو برزد سر از برج شیر آفتاب ببالید روز و بپالود خواب بجشن آمد آن کس که بود او بشهر خنک آن که بردارد از جشن بهر. فردوسی (شاهنامه ج ٤ ص ١٧٨١). دگر روز چون بردمید آفتاب ببالید کوه و بپالید خواب . فردوسی . شب تیره چون زلف را تاب داد همان تاب او چشم را خواب داد پدید آمد آن پرده ٔ آبنوس برآسود گیتی ز آواز کوس همی گشت گردون شتاب آمدش شب تیره را دیریاب آمدش برآمد یکی زرد کشتی ز آب بپالید رنج و بپالود خواب سپهبد بیامد فرستاد کس بنزدیک یاران فریادرس ... فردوسی . ◄ فروریختن . ریختن ؟ انباشتن ؟ : همیشه تافته بینم سیه دو زلف ترا دلم ز تافتنش تافته شود هموار مگر که غالیه می پالی اندر او گه گاه وگرنه از چه چنان تافته است و غالیه بار. فرخی . ◄ آشفتن و ژولیده شدن موی : روزی درویشی پای برهنه و موی پالیده از در خانقاه درآمد و طهارت کرد و دو رکعت بگذارد. (تذکرةالاولیاء عطار). و هرگز جامه ٔ او شوخگن نشدی و موی او نپالیدی . (تذکرةالاولیاء در ترجمه ٔ ابوعبداﷲ مغربی ).