پاهنگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاهنگه . [ هََ گ َ / گ ِ ] (اِ مرکب ) کفش و پای افزار. ◄ پابرنجن . پااورنجن . خلخال . (برهان ). ◄ پوزار و صاحب فرهنگ رشیدی گوید:پاهنگه، پای برنجن و کفش . فردوسی گوید : بدستان و دستینه در راز شد بآهنگ پاهنگه دمساز شد. و نظامی گوید : برون کن پا از این پاهنگه ٔ تنگ که کفش تنگ دارد پای را لنگ . اما در اکثر نسخ بجای پاهنگه پاچیله مرقوم است - انتهی . چنانکه رشیدی متذکرشده است کلمه در شعر نظامی پاچیله یا پاچَپله است و اما در شعر فردوسی مجعول و مصنوع است و چنین بیتی درفردوسی نیست .