پاکدامن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) (ص مر.) برخوردار از پاکدامنی، نداشتن وضع یا کیفیت رفتارهای زشت و ننگین.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) (ص مر.) برخوردار از پاکدامنی، نداشتن وضع یا کیفیت رفتارهای زشت و ننگین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاکدامن . [ م َ ] (ص مرکب ) عفیف .عفیفه . باعفاف . پاک . خشک دامن . پاکجامه : یکی پاکدامن که آهسته تر نکوتر بدیدار و شایسته تر. فردوسی . زن پاکدامن به پرسنده گفت که شویست و هم کودک اندر نهفت . فردوسی . جوان گفت و آن پاکدامن شنید ز گفتار او خامشی برگزید. فردوسی . سوی کردیه نامه ای بد جدا که ای پاکدامن زن پارسا. فردوسی . پاکدامن چون زید بیچاره ای اوفتاده تا گریبان در وحل . سعدی (گلستان ). در حق من بدرد کشی ظن ّ بد مبر کآلوده گشت خرقه ولی پاکدامنم . حافظ. عیبم بپوش زنهار ای خرقه ٔ می آلود کان پاک پاکدامن بهر زیارت آمد. حافظ. حافظ بخود نپوشید این خرقه ٔ می آلود ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را. حافظ.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی