پای باف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پای باف . (نف مرکب ) جولاهه . (اوبهی ) (رشیدی ). جولاه . (اسدی ).حائک . نساج . گوفشانه . بافنده . (برهان ) : کشاورز و آهنگر و پای باف چو بیکار باشند سرشان بکاف . ابوشکور. گفتم از جود او عنابر کیست گفت بر پای باف و بر ضرّاب . عنصری . داند خرد که تاب نیارد بروز رزم با جمله ٔ رکاب گران جمله پای باف . (کذا). آذری (از فرهنگ جهانگیری ).