پای بست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پای بست . [ ب َ ] (ن مف مرکب ) گرفتار. پای بسته . مقید. اسیر محبت . (برهان ) : بعد از اعلام احوال آن جماعت که پای بست دام فعل خویش گشته بودند. (جهانگشای جوینی ). گشاده ره پیل تا در شکست از ایشان نگردد سپه پای بست . اسدی . هر که او پای بست روی تو شد پشت دست از نهیب برخاید. خاقانی . کجا باز داند چو شد پای بست که خواهد زبردست سلطان نشست . امیرخسرو. دل پای بست زلف تو شد عقل ازو مجوی عاقل نمیگذارد بر دم مار پای . (از خزان و بهار کاشف شیرازی ). قنّاد را گمان که دلم پای بست اوست غافل ازآنکه رشته ٔ پشمک بدست اوست . میرزا اشتها. ◄ ایستاده و منتظر. (برهان ). ◄ (اِ مرکب ) بُن . بُنلاد. پی . اساس . بنیان : خانه از پای بست ویران است خواجه در بند نقش ایوانست . سعدی . اوّل اندیشه و آنگهی گفتار پای بست آمده ست، پس دیوار. سعدی . سرائی کنم پای بست از رخام درختان سقفش همه عود خام . سعدی . ◄ (ص مرکب ) بیکار. (برهان ).
مترادف و متضاد واژهدان
اسیر، پایبسته، پایبند، گرفتار، مقید اساس، بنیاد، بن، بیخ، پی دلباخته، هواخواه (متضاد: حر، مجرد)
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی