پای داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) (اِمص.) ایستادگی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) (اِمص.) ایستادگی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پای داشتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) پایداری کردن . تاب داشتن در مقاومت . قدرت مقابله داشتن . مصابرت ورزیدن . ثبات ورزیدن . استقامت . مقاومت . استوار بودن . پای فشردن . پافشردن . پافشاری کردن : منوچهر بر میسره جای داشت که با جنگ مردان همی پای داشت . فردوسی . چو دریای سبز اندر آید ز جای ندارد دم آتش تیزپای . فردوسی . چه داری چنین بند وچندین فریب کجا پای داری تو اندر نهیب . فردوسی . چو من با سپاه اندرآیم ز جای همه کشور چین ندارندپای . فردوسی . شهنشاه و رستم بجنبد ز جای شما با تهمتن ندارید پای . فردوسی . نداند این دل غافل که عشق حادثه ایست که کوه آهن با رنج او ندارد پای . فرخی . در عشق تو کس پای ندارد جز من درشوره کسی تخم نکارد جز من با دشمن و با دوست بدت میگویم تا هیچکست دوست ندارد جز من . عنصری . و ترکان بست فرا رسیده بودند بیاری امیرابوجعفر و پای نداشت بوالفتح با ایشان به هزیمت برفت . (تاریخ سیستان ). و رسوا شد چه باطل کجا پای حق دارد. (ابن بلخی ). تنی چو خارا بایدسری چو سندان سخت که پای دارد با دار و گیر حمله مگر. مسعودسعد. تن خاکی چه پای دارد کو باد جان را دمیده انبانیست . مسعودسعد. سروری چون عارضی باشد نباشد پایدار پای دارد سروری بر تو چو باشد جوهری . سوزنی . صفها از یک سو چنان کند که حمله ٔ دشمن را پای توانند داشتن . (راحةالصدور راوندی ). بر سر پل ساری ایستاده بود بسیار شجاعت کرد عاقبت پای نداشت برگردید... بساری آمدو سه روز مقام کرد. (تاریخ طبرستان ). و در آنوقت حاکم اتابک اوزبک بود قوت محاربت او را پای نداشت . (جهانگشای جوینی ). بسی پای دار ای درخت هنر که هم میوه داری و هم سایه ور. سعدی (بوستان ). ای صبر پای دار که پیمان شکست یار. ◄ مقیم بودن : گاه در حبسها بداری پای گاه در دشتها برآری پر. مسعودسعد.