پای زهر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پای زهر. [ زَ ] (اِ مرکب )پادزهر. پازهر. فازهر. تریاق . تریاک : و اندر کوههای فرغانه معدن زر و سیم بسیار است و معدن سرب و نشادر و سیماب و چراغ سنگ و سنگ پای زهر و سنگ مغناطیس . (حدود العالم ). که او گاه زهراست و گه پای زهر تو جوینده تریاک از زهر بهر. فردوسی . مبادا که گستاخ باشی بدهر که از پای زهرش فزونست زهر. فردوسی . بدو گفت هرمز که بر پای زهر میالای زهر ای بداندیش دهر. فردوسی . همی ترس ازین کین گزاینده دهر مگر زهر ساید بدین پای زهر. فردوسی . چو شد گرسنه نان بود پای زهر به سیری نخواهد ز تریاک بهر. فردوسی . دوان خوش بیامد بر شهریار چنین گفت کای شاه پرهیزکار ز گیتی سخن پرسم از تو یکی گر ایدونکه پاسخ دهی اندکی ... بدو گفت آنرا که مارش گزید همی از تن و جان بخواهد برید یکی دیگری را بود پای زهر گزیده نیابد ز تریاک بهر سزای چنین مرد گوئی که چیست که تریاک دارد درم سنگ بیست چنین داد پاسخ ورا شهریار که خونیست آن مرد تریاک دار. فردوسی . بفرمود تا پای زهر آورند ز گنج کهن یا ز شهر آورند. فردوسی . و رجوع به پازهر و پادزهر شود.