پای فشاردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پای فشاردن . [ ف َ / ف ِ دَ ] (مص مرکب ) ثبات کردن . پای افشردن . پافشاری کردن . سخت ایستادن . استواری و ثبات قدم ورزیدن . ایستادگی کردن در سودا. (برهان ). ایستادگی کردن در کاری : لشکر دیلم در آن حادثه پای بیفشردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). شاهی که ترا نعمت صد ساله بریزد گر بر در اونیم زمان پای فشاری . فرخی . وگر بپرسی ازین مشکلات مر ما را بپیش حمله ٔ تو پای سخت بفشاریم . ناصرخسرو. در دوستی رسول و آلش بر محنت پای می فشارم . ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٢٧٦). و رجوع به پای و پا فشردن شود.