پای ملخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پای ملخ . [ ی ِ م َ ل َ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) ناارز. چیز بی مقدار. ناچیز. بسیار حقیر : عیبم مکن و بدار معذور پای ملخی است تحفه ٔ مور. اگر بریان کند بهرام گوری نه چون پای ملخ باشد ز موری . سعدی . دجله بود قطره ای از چشم کور پای ملخ پر بود از دست مور. خواجو. ♦ امثال : ارمغان مور پای ملخ باشد ؛ ان الهدایا علی مقدار مُهدیها. برگ سبزیست تحفه ٔ درویش . از درویشان برگ سبزی از رندان قاب گرگی . ♦ پای ملخ پیش سلیمان بردن یا پای ملخ نزد سلیمان فرستادن ؛ زیره به کرمان بردن، خرما سوی هجر بردن : همی شرم دارم که پای ملخ را سوی بارگاه سلیمان فرستم . انوری . شعر فرستادنت دانی ماند به چه مور که پای ملخ پیش سلیمان برد. جمال اصفهانی . پای ملخی پیش سلیمان بردن عیب است ولیکن هنر است از موری . سعدی . لایق نبود قطره به عمان بردن خار و خس صحرا به گلستان بردن اما چتوان که رسم موران باشد پای ملخی سوی سلیمان بردن . تو سلیمانی و من مورم و جز مور ضعیف نزل پای ملخی نزد سلیمان که برد. ابن یمین .