پایدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پایدار. (نف مرکب ) ثابت . (رشیدی ). باثبات . دائم . باقی . استوار. ستوار. پادار. (جهانگیری ). قائم . با تاب و توان . قوی . مستقیم . وطید. واطد. وکید. همیشه . پا برجا. پای برجای . جاویدان . با دوام . همیشه . مدام . برقرار. (برهان ).مقاوم . پایداری کننده . مقابل ناپایدار : مهتران عجم و سغد و ترک برخاستند و ایشان افزون از ده هزار غلام بودند که یکی از ایشان تیر خطا نکردی گفت [قتیبه ] اینان بزرگترین همه ٔ عجم اند، بخطر و فخر و پایدارتر عرب اند بحرب . (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). اگر شهریاری و گر پیشکار تو اندر گذاری و او پایدار. فردوسی . سپهری که پشت مرا کرد کوز نشد پست و گردان بجایست نوز هر آنچیز کاید همی در شمار سزد گر نخوانی ورا پایدار. فردوسی . نباشد همی نیک و بد پایدار همان به که نیکی بود یادگار. فردوسی . بخندید سهراب و گفت ای سوار بزخم دلیران نه ای پایدار. فردوسی . بدینگونه بر دشت کین پایدار ندیدیم شاها بهنگام کار. فردوسی . بیامد براهام و گفت ای سوار بگفتار خود برنه ای پایدار. فردوسی . کند آفرین تاج بر شهریار شود تخت شاهی برو پایدار. فردوسی . نباشد سپاه تو هم پایدار چو برخیزد از چارسو کارزار. فردوسی . بزخم سپهبد نبد پایدار چه یک بود پیشش چه صد چه هزار. فردوسی . نباشد خدنگ مرا پایدار کجا ز آهنی کرده باشد گذار. فردوسی . شتر خواست از ساروان دوهزار هیونان کفک افکن پایدار. فردوسی . نبد کس بجنگ اندرون پایدار همه کوه کردندگردان حصار. فردوسی . بزخمش ندیدم چنان پایدار نه در پیچش و گردش کارزار. فردوسی . بدو گفت کای دیو ناسازگار بزخم دلیران نه ای پایدار. فردوسی . بگیتی ندیدم چنو [ رستم ] یک سوار که باشد برزم اندرون پایدار. فردوسی . گفتم چهار گوهر گشته است پایدار گفتا مزاج مختلف آرنده ٔ عبر. ناصرخسرو. بگاه، دشمن تو هست مستعار شها نه پایدار بود هرچه مستعار بود. قطران . تا ملک را شرف بود از تاج و تخت تو از تاج و تخت تو شرف پایدار ملک . مسعودسعد. مکرمت کن که بگذرد همه چیز مکرمت پایدار در دنیاست . مسعودسعد. تا چرخ و کوه باشد، ملک و بقای تو چون چرخ پایدار و چو کوه استوار باد. مسعودسعد. دل بدان خوش کنم که هیچکسی در جهان عمر پایدار نداشت . مسعودسعد. تا کوه قاف باشد بر جای پایدار چون کوه قاف دولت تو پایدار باد. مسعودسعد. سروری را اصل و گوهر برترین سرمایه است مردم بی اصل و بی گوهر نیابد سروری سروری چون عارضی باشد نباشد پایدار پای دارد سروری بر تو چو باشد جوهری . سوزنی . تا آخرین سال جهان پایدار باد صدر جهان که خلق جهان راست صدر و بدر. سوزنی . من باری ار به هجو فتم خیزم تو پایدار باش که تا نفتی . سوزنی . تا تیغ بی قرار نگردد میان خلق برتخت ملک هیچ ملک پایدار نیست . (از کلیله و دمنه ). مال بی تجارت ... پایدار نباشد. (کلیله و دمنه ). عشق بر مرده نباشد پایدار. مولوی . نیست هر عقل حقیری پایدار وقت حرص و وقت جنگ و کارزار. مولوی . بزرگی نماند بر او پایدار که مردم بچشمش نمایند خوار. سعدی . سه چیز پایدار نماند مال بی تجارت و علم بی بحث و ملک بی سیاست . (گلستان ). یار ناپایدار دوست مدار دوستی را نشاید این غدار. سعدی . نماند ستمکار بد روزگار بماند بر او لعنت پایدار. سعدی . حکم وتمکینت مخلد جاه و قدرت مستدام عزّ و اقبالت مؤبد ملک وعمرت پایدار. جلال خوافی . ◄ نام خدای تعالی است جل جلاله . ◄ اسب جلد و پادار. (برهان ). اسب جلد و قایم . ◄ پائین دار. (فرهنگ رشیدی ). ◄ کعبتین قلب . (برهان ). ◄ امر از پای داشتن یعنی راسخ و ثابت و استوار باش : که او را فکندی کنون پای دار که الوای رامن نخوانم سوار. فردوسی . تو تنها بجنگ آمدی خیرخیر کنون پای دار و عنان سخت گیر. فردوسی . عشقبازی را تحمل باید ای دل پایدار گر ملالی بود بود و ور خطائی رفت رفت . حافظ.