پایستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پایستن . [ ی ِ ت َ ] (مص ) پایدار ماندن . پائیدن . باقی ماندن . جاویدان بودن . دائم بودن : ورنه بایدت بزادن نگرایم من همچنین باشم و نازاده بپایم من . منوچهری . جهانا چه در خورد و بایسته ای اگر چند با کس نپایسته ای . ناصرخسرو. چون عزّ من و ذل تو نپایست هم ذل من و عزّ تو نپاید. مسعودسعد. ◄ انتظار بردن : بگاه معصیت بر اسپ ناشایست و نابایست و مرکس را نپایستی . ناصرخسرو (دیوان چ محقق - مینوی ص ٣٧٣). ◄ درنگ کردن : چیزی نپایست تا لشکر دررسد با این مقدار مردم جنگ پیوست و بتن عزیز خویش پیش کار برفت با غلامان . (تاریخ بیهقی ).