پاینده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاینده . [ ی َ دَ / دِ ] (نف ) قَیّوم . (دهار). دائم . بادوام . مُدام . قائم . (دهار) (مهذب الاسماء). باقی . (مهذب الاسماء). جاوید. محکم . استوار. قیّم . قیّام . خالد. مخلّد. ثابت . جاودان . قدیم . ابدی . لایزال . لَم یزَل . پایا. مُستدام . مستمر. پایدار : تن و جان من پیش تو بنده باد همیشه روان تو پاینده باد. فردوسی . چنین گفت پس شاه [ پرویز ] را خانگی که چون تو که باشد بفرزانگی ز خورشید بر چرخ تابنده تر ز جان سخنگوی پاینده تر. فردوسی . چنین گفت [ دبیر ] کاین نامه سوی مهست سرافراز پرویز یزدان پرست . ز قیصر پدر مادر شیر [ شیروی پسر پرویز ] نام که پاینده بادا بر او نام و کام . فردوسی . سر پاسخ نامه بود از نخست که پاینده باد آنکه نیکی بجست . فردوسی . کرا برکشیدی تو افکنده نیست جز از تو جهاندار و پاینده نیست . فردوسی . نعمتش پیوسته و عمرش دراز دولتش پاینده و بختش جوان . فرخی . پاینده همی بادا هرچ آن تو نهادی . منوچهری . همیشه پیدا و پاینده باد. (تاریخ بیهقی ). همیشه این خاندان بزرگ پاینده باد. (تاریخ بیهقی ). همیشه این دولت بزرگ پاینده باد و هر روزی فزونتر. (تاریخ بیهقی ) .چون در اول تاریخ فصلی دراز بیاوردم در مدح غزنین این حضرت بزرگوار که پاینده باد و مردم آن . (تاریخ بیهقی ). ز بهتر سخن نیست پاینده تر وز او خوشتر و دل فزاینده تر همی همچو جان زان نگردد کهن که فرزند جانست شیرین سخن . اسدی . پاینده کجا گردد چیزی که بساید این حکم شناسید شما گر عقلااید. ناصرخسرو. از حادثه ٔ زمان زاینده مترس وز هرچه رسد چو نیست پاینده مترس . خیام . هر کجا صدق دین و دل زنده است هر کجا عدل ملک پاینده است . سنائی . و دوام فواید آن هرچه پاینده تر دست دهد. (کلیله و دمنه ٔ بهرامشاهی ). دو چیز بر یک حال پاینده نماند یکی دولت در طالع دوم جان در تن . (مرزبان نامه ). زآنکه عشق مردگان پاینده نیست چونکه مرده سوی ما آینده نیست عشق زنده در روان و در بصر هر دمی باشد ز غنچه تازه تر. مولوی . اما هنر چشمه ٔ زاینده است و دولت پاینده .(گلستان ). بسی بر سر خلق پاینده دار بتوفیق طاعت دلش زنده دار. سعدی . شعر نوری ز عرش زاینده ست زان چو عرش استوار و پاینده ست . اوحدی . هر که آمد بجهان ز اهل فنا خواهد بود آنکه پاینده و باقیست خدا خواهد بود. ◄ پایداری کننده . اسم فاعل از پائیدن : برزم اندرون شیر پاینده ای ببزم اندرون شید تابنده ای . فردوسی . ◄ که چیزی را در نظر دارد و چشم از آن برندارد. (برهان ). مراقب . ♦ مرحمت پاینده ؛ کلامی است که هنگام تودیع یا اظهار تشکر و سپاسگزاری گویند، یعنی لطف و محبت شما پایدار باد.