پایه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پایه . [ ی ِ ] (اِخ ) آلفونس . وکیل دعاوی فرانسوی متولد در سواسون . مؤلف کتابهای سودمند در تاریخ حقوق .
پایه . [ ی َ / ی ِ ] (اِ) هریک از طبقات چیزی که بر آن طبقات برروند یا فرودآیند چون طبقات نردبان و منبر و پلکان بام . مرقاة. پله . زینه . دَرَجه . هر مرتبه از زینه و پله ٔ منبر. پله ٔ نردبان . پاشیب . عتبه . پک .اُرچین . پغنه . تله : قلعه ای دیدم سخت بلندو نردبانپایه های بیحد و اندازه ... امیرمحمد... رفتن گرفت سخت بجهد و چندپایه که برفتی زمانی نیک بنشستی و بیاسودی . (تاریخ بیهقی ). امیر رضی اﷲ عنه [ امیرمحمد ] بر آن پایه نشسته بود در راه . (تاریخ بیهقی ). که خواند تخته ٔ عصیان تو که درنفتاد ز تخت پنجه پایه بچاه پنجه باز. سوزنی . از آن گوشه ای دان فراخی بحر وزین پایه ای اوج چرخ کبود. اثیر اخسیکتی . پایه پایه رفت باید سوی بام هست جبری بودن اینجا طمع خام . مولوی . چون ز صد پایه دو پایه کم بود بام را کوشنده نامحرم بود. مولوی . نردبانهائی است پنهان در جهان پایه پایه تا عنان آسمان . مولوی . چون نهد بر پایه ٔ منبر ز بهر وعظ پای آنکه چون کروبیان دارد بعصمت اشتهار. ابن یمین (از جهانگیری ). ◄ هرچه بر آن چیزی بنا کنند و ترتیب دهند. اساس . بنیاد. بِناء. اصل عمارت . (رشیدی ). مبناء. بنورَه . بنوری . پی . شالوده . شالده . بنیان . بن . بنگاه . آسال . انگاره . قاعده . مقعده : ندانست کاین چرخ را پایه نیست ستاره فراوان و ایزد یکیست . فردوسی . شاه سایه است و خلق چون پایه پایه ٔ کژ کژ افتدش سایه . سنائی . فکر پایه ٔ عقل است . (جامعالتمثیل ). ◄ مجردی . ستون . شجب . رشیدی این معنی را مجازی میداند و گوید از آن جهت پایه را ستون گویند که آن اساس سقف است . (نقل بمعنی ). ◄ قائمه . پای ِ. تخت . هر یک از قوائم تخت و میز و نظائر آنها چنانکه پایه ٔ تخت، پایه ٔ صندلی، پایه ٔ میز، پایه ٔ خوان (طبق )، سه پایه، چهارپایه : همه پایه ٔ تخت زرّ و بلور نشستنگه شاه بهرام گور. فردوسی . همه پایه ٔ تخت زرین بلور نشسته برو شاه با فر و زور. فردوسی . هواروشن از بارور بخت اوست زمین پایه ٔ نامور تخت اوست . فردوسی . کمر بست و ایرانیان را بخواند بر پایه ٔ تخت زرین نشاند. فردوسی . نهاده بطاق اندرون تخت زر نشانده به هر پایه ای بر گهر. فردوسی . سر پایه ها [ پایه های تخت ] چون سر اژدها ندانست کس گوهرش را بها. فردوسی . بدو گفت کای خسرو بافرین ز تو شادمان تخت و تاج و نگین زمین پایه ٔ تاج (؟) و تخت تو باد فلک مایه ٔ زور و بخت تو باد. فردوسی . ز یاقوت مر تخت را پایه بود که تخت کیان بود و پرمایه بود. فردوسی . ز پیلان و از پایه ٔ تخت عاج ز اورنگ و ز یاره و طوق و تاج . فردوسی . بتخت سه پایه برآید بلند دهد مر جهان را بگفتار پند. فردوسی . که خورشید روشن ز تاج منست زمین پایه ٔ تخت عاج منست . فردوسی . چهل خوان زرین بپایه بسد چنان کز در شهریاران سزد... بمریم فرستاد [ قیصر ] و چندی گهر یکی نغز طاوس کرده بزر. فردوسی . کرد از خوان و کاسه ای، کش نیست دست کوته، چو پایه ٔ خوانم . روحی ولوالجی . ◄ اَصل . ریشه : پایه ٔ دندان ؛ ریشه ٔ دندان . ◄ درختی یا نهالی که بدان درختی دیگر پیوند کنند. اصله که بر آن پیوند کنند. درختی که بر آن از درخت دیگر پیوند کنند . اَصله : پایه ٔ آلبالو و محلب را پیوند گیلاس زنند. برای پیوند گیلاس بهترین پایه ها محلب است . ◄ چوب یا زره گونه ای از چوب یا فلز برای راست نگاه داشتن و تربیت نهال بکار برند. ◄ جا : مرد را کو ز رزم بیمایه ست دامن خیمه بهترین پایه ست . سنائی . ◄ بزبان گیلانی چوب را گویند. (رشیدی ) (جهانگیری ). و ظاهراً بر چوبی اطلاق شود که زدن را بکار آید. بلغت اهل گیلان چوب کتک زدن یعنی چوب تأدیب استاد و معلم وتحصیلدار. (برهان ) : شنیدن از تو خوش است این عتاب بامزه را که بار و پایه بزن بیله خل ملایزه را. میرزاقلی میلی (از جهانگیری ). (در هجاء یکی از بزرگان گیلان ). ◄ پایاب : جودی چنان رفیع ارکان عمان چنان شگرف مایه از گریه و آه آتشینم گاهی سره است و گاه پایه . فرالاوی . ◄ پائین . دامنه . دامان، چنانکه در کوه پایه و پایه ٔ کوه : رسولان بازرسیدند و پیغامها بدادند امیر به تنگ رسیده بود و آنشب درپایه ٔ کوه فرود آمد. (تاریخ بیهقی ) . ◄ تنه ٔ درخت . ساق . ساقه . نرد. برز. کنده . تاپالی . نون .بوز. ◄ ساق گندم و جو و جز آن . ◄ مدار فلک : ماه پایه، فلک قمر. ستاره پایه، مدارستاره . ◄ اِشل و رتبه ٔ اداری . ◄ زبون . (جهانگیری ) و بیت ذیل را شاهد آورده است : جوهر است انسان و چرخ او را عَرَض جمله فرع و پایه اند و او غرض . مولوی . و معنی فرع و زبون بشهادت به این بیت درست نیست و چنانکه رشیدی هم متوجه شده کلمه در این بیت اگر مصحف نباشد بمعنی اساس و بنیان است . ◄ ناسَره . زبون . (جهانگیری ) (برهان ). ضایع. (برهان ). سقط. خوار.نبهره . نبهرج . مقابل سَرَه : بل یکی پایه پشیز است که تا یافتمش نه همی دوست ستاند ز من و نه عدوم . ناصرخسرو. ◄ فروریختن باران باشد در یکجا. (جهانگیری ) (برهان ) : سنگ بسیار ریخت بر یاران همچو ژاله ز پایه ٔ باران . حکیم آذری (از جهانگیری ). لکن این بیت صریح در ادّعای مزبور نیست . ◄ اَرج . ارز. قدر. مرتبت . رُتبَت . رُتبَه . مرتَبَه . اندازه . دَرَجه . منصب .مقام . منزلت . حدّ. جایگاه . جاه . پایگاه . پایگه . زُلفی . مکانت . منزلت . مقدار. مَحل ّ : ستاره شناسی گرانمایه بود ابا او بدانش کرا پایه بود. دقیقی . بپیش من آورد چون دایه ای که از مهر باشد ورا پایه ای . فردوسی . بدی را تو اندر جهان مایه ای هم از بیرهان بدترین پایه ای . فردوسی . کزو مهربان تر ورا دایه نیست ترا خود بمهر اندرون پایه نیست . فردوسی . ز گردان کسی مایه ٔ او نداشت بجز پیلتن پایه ٔ او نداشت . فردوسی . کرا پادشاهی سزا بد بداد کرا پایه بایست پایه نهاد. فردوسی . بسی سرخ یاقوت بد کش بها ندانست کس پایه و منتها. فردوسی . کس اورا نپذرفت کش مایه بود وگر در خرد برترین پایه بود. فردوسی . که نام بزرگی که آورد پیش کرا بود ازآن برتران پایه بیش . فردوسی . که مرداس نام گرانمایه بود بداد و دهش برترین پایه بود. فردوسی . سواران و اسبان پرمایه اند ز گردنکشان برترین پایه اند. فردوسی . سکندر نه زین پایه دارد خرد که از راه پیشینگان بگذرد. فردوسی . تو از من به هر پایه ای برتری روان را بدانش همی پروری . فردوسی . ز گیتی هر آنکس که داناتر است ورا پایه و مایه بالاتر است . فردوسی . همان گاو کش نام پرمایه بود ز گاوان ورا برترین پایه بود. فردوسی . بسنده کند زین جهان مرز خویش بداند مگر پایه و ارز خویش . فردوسی . بگویم اگر چند بی مایه ام بدانش بر از کمترین پایه ام . فردوسی . بفعل ابلیس و صورت همچو آدم بصد پایه ز اسب و گاو و خر کم . ناصرخسرو. چون بدانی حدود جفتیها برتر آئی ز پایه ٔ حیوان . ناصرخسرو. بپایه برتر از گردنده گردون بمال افزونتر از کسری و قارون . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). چو او را پایه زیشان برتر آمد تمامی را جهان دیگر آمد. فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). غرض من آن است که پایه ٔ این تاریخ بلند گردانم ... چنانکه ذکر آن تا آخر روزگار باقی بماند. (تاریخ بیهقی ) . چون امیرالمؤمنین فرمود که بخدمت بیایم ... تلطّفی دیگر باید نمود تا پرسیده آید که مرا در کدام پایه و درجه بدارد و این بتو راست آید. (تاریخ بیهقی ). چون اریارقی آنجا بوده است و حشمتی بزرگ افتاد کسی می باید در پایه ٔ وی . (تاریخ بیهقی ). شه ارچه بپایه ز هرکس فزون نشاید از اندازه رفتن برون . اسدی . یکی مهش هر روز نوچیز داد جدا هر دمی پایه ای نیز داد. اسدی . کسی را مگردان چنان سرفراز که نتوانی آورد از آن پایه باز. اسدی . چندان داری ز حسن و خوبی مایه کز حور بهشت برتری صد پایه . مسعودسعد. برآئیم بر پایه ٔ مردمی مر این ناکسان را بکس نشمریم . ناصرخسرو. بر پایه ٔ علمی برآی خوش خوش بر خیره مکن برتری تمنا. ناصرخسرو. و ملک بنده را آن مرتبت و حشمت داده است که در دولت خداوند پایه ٔ هیچ کس از پایه ٔ بنده بلندتر نیست . (نوروزنامه ). بر پایه ٔ تو پای توهﱡم نسپرده بر دامن تو دست معانی نرسیده . انوری . کس رااز افاضل جهان پایه و مایه ٔ مضاهات و مباهات او نبود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). بخت بلندت رهبری کرد و اقبال و سعادت یاوری تا بدین پایه برسیدی . (گلستان ). هرکه در پیش سخن دیگران افتد تا پایه ٔ فضلش بدانند پایه ٔ جهلش معلوم کنند. (گلستان ). چنین مرتفع پایه جای تو نیست گناه از من آمدخطای تو نیست . سعدی . دریغ آیدم با چنین مایه ای که بینم ترا در چنین پایه ای . سعدی . هنر هر کجا افکند سایه ای چو ظل ّ همایش دهد پایه ای ؟ (از امثال و حکم دهخدا ج ١ ص ٢٩٧). سر افسرور، آن خورشید آفاق به پایه با سریر عرش همسان . امیرخسرو. نتوان بلندپایه پریدن چو بال نیست . اوحدی . حافظ از پادشهان پایه بخدمت طلبند سعی نابرده چه امید عطا میداری . حافظ. بپایه ای نرسد شخص بی رکوب خطوب بمایه ای نرسد مردبی خیال خطر. قاآنی . ◄ دَرَکَه، مقابل درجه : برترین پایه مرا پایگه خدمت اوست پایه ٔ خدمت او نیست مگر حبل متین بدعا روز و شب آن پایه همی خواهد و بس آنکه در قدر گذشته است ز ماه و پروین . فرخی . شیر پرزور نه از پایه ٔ خواریست به بند سگ طمّاع نه از بهر عزیزیست به در. سنائی . ترکیب ها: بلندپایه . بی پایه . پرپایه . پنج پایه . پیل پایه . تندیس پایه . چراغ پایه . چهارپایه . خوان پایه . دیگ پایه . سدپایه .سه پایه . (فردوسی ). شالی پایه . کربش پایه . کوه پایه (فردوسی ). نردبان پایه . و غیره . رجوع به این کلمه ها در ردیف خود شود.