پایگذار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پایگذار. [ گ ُ ] (نف مرکب، اِ مرکب ) مددکار. دست مَرد. (رشیدی ) : بود توشرع برتواند داشت ز آنکه او روشن است و بود تو تار دین نیابد ز دست تا بود است مر ترا دست مرد و پایگذار. سنائی (از فرهنگ رشیدی ). هرچند شعر سنائی مصحف است معهذا بی شبهه رشیدی از این شعر بغلط افتاده است و کلمه ٔپای گذار بمعنی حق القدم و پایمزد است و دست مرد هم بمعنی پای مرد نیامده است و در شعر سنائی نیز کلمه پایمزد است نه پای مرد. ◄ قاصد و پیک پیاده . پایوَند. پیک پیاده که در هر منزلی بداشتندی تانامه بیکدیگر دادندی، مانده بآسوده، تا زودتر بجای مقصود رسیدی . حافظ اوبهی در لغت نامه ٔ خود در کلمه ٔ اسکدار گوید: و این راه بُرنده را چون با اسپ باشد اسکذار و یام گویند و چون پیاده میرود پای گذار خوانند.رجوع به اسکدار شود.