پتک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پتک . [ ] (اِ) بلور. «البلور انفس الجواهر التی یعمل منها الاوانی لو لاتبزله بالکثرة و یسمیه الهند پتک و فیه فضل صلابة یقطع بها کثیر من الجواهر...». (الجماهر ص ١٨٣).
پتک . [ پ ُ ت ُک ِ ] (اِخ ) شهری است در ممالک متحده ٔ امریکا رد آی لاند واقع در کنار بلاکستون دارای ١٧٥٠٠٠ تن سکنه . و صنعت نساجی پنبه ای دارد.
پتک . [ پ ُ ] (اِ) کدین بزرگ آهنگران . (اسدی ). فطیس . خایسک بزرگ . مطراق . مطرقه . آنچه آهنگران با آن کوبند. مطرقه ای بزرگ از فولاد که آهنگران بدان پولاد و آهن تنک سازند و یا شکنند. اُمیمه . مرزبه . آهن کوب . بنچ . پَلوک . پک . کُوبن . کوبیازه . مهره . گزینه . پکوک : آنجا که پتک باید خایسک بیهده است گوز است خواجه سنگین مغز آهنین سفال . منجیک . برآمد چکاچاک زخم سران چو پولاد با پتک آهنگران . فردوسی . بفرمود کآهنگران آورند مس و روی و پتک گران آورند. فردوسی . نخست اندر آمد [ گیو] بگرز گران همی کوفت چون پتک آهنگران . فردوسی . بگشتاسب دادند پتکی گران بر او انجمن گشته آهنگران . فردوسی . سر سروران زیر گرز گران چو سندان بد و پتک آهنگران . فردوسی . بیاورد جاماسب آهنگران چو سوهان پولاد و پتک گران . فردوسی . وزان پس بزد دست و گرز گران برآورد چون پتک آهنگران . فردوسی . وز آن زخم و آن گرزهای گران چنان پتک و پولاد آهنگران . فردوسی . بگردن برآورد گرز گران همی کوفت چون پتک آهنگران . فردوسی . تهمتن چنین داد پاسخ که نام چه پرسی که هرگز نبینی تو کام مرا مام من نام مرگ تو کرد زمانه مرا پتک ترگ توکرد. فردوسی . یکی نامور بودبوراب نام پسندیده آهنگری شادکام همی کرد او نعل اسبان شاه ورا نزد قیصر بدی دستگاه ورا یار و شاگردبد سی و پنج ز پتک و ز آهن رسیده برنج . فردوسی . بپیچید بر زین و گرز گران برآهیخت چون پتک آهنگران . فردوسی . برآمد بزیر آن تگرگ از هوا چنان پتک پولاد آهنگران . منوچهری . در کام بامید قبول تو کند خوش آهن الم پتک و خراشیدن سان را. انوری . کاوه که داند زدن بر سر ضحاک پتک کی شودش پای بند کوره و سندان و دم . خاقانی . ♦ امثال : صد پتک زرگر یک پتک آهنگر، نظیر، صد سوزن سوزنگریک چکش آهنگر.