پختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پختن . [ پ ُ ت َ ] (مص ) (از پهلوی اف فونتن ) طبخ کردن . بآتش نرم کردن اعم از آنکه با آب گرم یا بر روی آتش یا بر روغن و چربو کنند. اهراء. (زوزنی ). ◄ طبخ . چنانکه جامه و نسیجی را، انضاج : پختن دیگ ِ نیک خواهان را هرچه رخت سرا ست سوخته به . سعدی . ♦ پختن (پنبه را...) ؛ از پنبه دانه جدا کردن . حلاجی کردن . فلخیدن . فلخمیدن . ♦ پختن خِلط ؛ نضج آن . ♦ پختن زر ؛ ذوب کردن وپاک ساختن آن در بوته : شست باید لفظ را تانعت او گوئی بدان پخت باید زر را تا تاج را درخور شود. عنصری . ♦ پختن ریش ؛ نرم شدن آن بدان حدّ که چون نشتر زنند یا خود سرباز کند چرک و ریم آن به آسانی بیرون آید. ♦ پختن شغل ؛ ترتیب دادن آن . روبراه کردن آن . ساختن . مهیاکردن : زاد همی ساز و شغل خویش همی پز چند پزی شغل نای و شغل چغانه . کسائی . و شاید پز و پزی در این شعر بر و بری باشد. ♦ پختن میوه ؛ رسیدن آن . اُدُوّ. نُضج . یَنع. ایناع . نضج یافتن . ♦ کسی را پختن ؛ وی را به افسون و فریب با خویش همداستان کردن . قانع و راضی کردن . ♦ پختن (هوسی ) ؛ هوی و میلی بدل راه دادن : نه گرفتار آمدی بدست جوانی معجب خیره رای سرتیز، سبک پای که هر دم هوسی پزد. (گلستان ). ◄ آزموده ساختن . سنجیده کردن . مجرّب کردن . حازم و عاقل گردانیدن : بگویم بدو آنچه گفتن سزد خرد خام گفتارها را پزد. فردوسی . مصدر دیگر پختن پَزِش است : پختم . پز : بزن دست بر سکنه ٔ من تکک تَک چنان چون ز غاره پزد مهربانو. (از لغت اسدی ). ♦ دیگ پختن ؛ طبخ طعام . ♦ امثال : آش مردان دیر پزد . (از کتاب امثال مختصر چ هند). آنقدر بپز که بتوانی خورد ؛ آن اندازه بدی مکن که کیفر آن تحمل نتوانی . و رجوع به پخته شود.