پخت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پخت . [ پ َ ] (ص ) پَخ . مسطح . پَهن . پَخش . آنکه چیزی در زیر پای آدمی یا حیوان دیگر یا در زیر چیزی دیگر پهن شده باشد. (برهان ). ◄ (اِ) از اتباع و مزدوجه ٔ رخت است و در شمس اللغات آمده که پخت بالفتح با باء فارسی مترادف رخت است : وقتست کز فراق تو و سوز اندرون آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش . حافظ. گر موج خیز حادثه سر بر فلک زند عارف به آب تر نکند رخت و پخت خویش . حافظ.
پخت . [ پ ُ ] (مص مرخم ) طبخ . پَزش . ◄ مقداری از چیزی که در یک بار پزند یا در یک بار دردیگ کنند: یک پخت قهوه . یک پخت فلفل . یک پخت چای . ترکیب ها: -پل و پخت . دست پخت . دم پخت . مغزپخت . نیم پخت .رجوع به ردیف و رده ٔ همین کلمات شود. ◄ طرز و حالت و شکل پختن . ◄ لگد. لگد را گویند مطلقاً خواه اسب بر کسی زند و خواه آدمی و حیوانات دیگر. (برهان ). تیپا. ♦ پخت کردن ؛ طبخ کردن : این نانوائی پخت نمی کند.