پخج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پخج . [ پ َ ] (ص ) پهن . پخش . پخچ . پخ : چیزی که بر زمین پهن شده باشد. (اوبهی ) : بینیی پخج بود و روئی زشت چشمی از آتش و رخی ز انگشت . سنائی . ز زیر گرز تو دانی که چون جهد دشمن بچهره زرد و بتن پخج گشته چون دینار. کمال اسماعیل . ♦ پخج شدن ؛ پخش شدن . لِه و با زمین یکسان شدن : یعنی فکند بپای پیلش تا پخج شود میان میدان . خاقانی . ♦ پخج کردن ؛ پخچ کردن . پخش کردن .لِه و با زمین یکسان کردن . برابر و مساوی کردن با : آن روی و ریش پرگه و پربلغم و خدو همچون خبزدوئی که کنی زیر پای پخج . لبیبی . اگربر سر مرد زد در نبرد سر و قامتش بر زمین پخج کرد. عنصری . و رجوع به پخچ شود.