پخسیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پخسیدن .[ پ َ دَ ] (مص ) پژمردن از غم و تَبش . (فرهنگ اسدی نسخه ٔ آقای نخجوانی ). فروپژمردن از زخمی یا غمی یا آسیبی . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ). تافتن دل از غم تهی دستی . گدازش و کاهش بدن از اندوه . پژمرده شدن : همچو گرمابه که تفسیده بود تنگ آئی جانت پخسیده شود. مولوی . ◄ چین چین شدن پوست از آتش یا حرارت خورشید. ترنجیدن . چین آوردن پوست از تَبش . شکنج و نورد آوردن پوست از گرمی آتش . ◄ فراهم ترنجانیدن . ◄ پژمرانیدن . پخسانیدن : ای نگارین ز تو رهیت گسست دلش را گو بپخس و گو بگداز. آغاجی .