پخش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پخش . [ پ َ ] (اِ، ص ) رجوع به پخس شود.
پخش . [ پ َ ] (ص ) پهن . پخت . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ پراکنده . پاشیده . ♦ پخش شدن ؛ با زمین هموار شدن . خرد شدن : ز تیغش همی لعل شد باد و گرد ز گرزش همی پخش شد اسب و مرد. اسدی . و در فرهنگها به کلمه ٔ پخش مطلق، معانی ذیل را داده اند: پژمرده . بی آب . (برهان ). پژمرده و سسست بود. (صحاح الفرس ). سست، نقیض سخت . (برهان ). ♦ پخش کردن ؛ [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پخچ کردن . پهن کردن . پخت کردن . با زمین هموار کردن . ۩ توزیع. (تاج المصادر بیهقی ). تقسیم . بخش کردن . بخشیدن . ۩ پراکندن . متفرق کردن . سخت ریزریز و خردخرد کردن : بسوی طلایه برانگیخت رخش بگرزی سواری همی کرد پخش . فردوسی . بهر سو که رستم برافکند رخش سران سواران همی کرد پخش . فردوسی . شبی از شبها بر قصد سرای امارت میرفت فوجی از آن طایفه بر عقب او روانه شدند و او را بزخمهای پیاپی و ضربهای بی محابا پخش کردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). چو بشنید رستم برانگیخت رخش ز نعلش همی خاک را کرد پخش . فردوسی . بکاخ اندر آمد خداوند رخش همی فرش دیبای او کرد پخش . فردوسی . ببالین رستم تک آورد رخش همی کند خاک و همی کرد پخش . فردوسی . ز تن کرد چندان سر از کینه پخش که شد زیر او در، ز خون چرمه رخش . اسدی . ز بس سر که تیغش همی کرد پخش زمین کرد گلگون و مه کرد رخش . اسدی . ♦ پخش کردن روز بر کسی یا بر دل کسی ؛ پریشان کردن روزگار یا خاطر او : بدار آنچه خواهی و دیگر ببخش مکن بر دل ما چنین روز پخش . فردوسی . بخوبی بیارای و بیشی ببخش مکن روز را بر دل خویش پخش . فردوسی . ♦ پخش گشتن ؛ پریشان دل شدن : بدو گفت کای دیو ناسازگار بزخم دلیران نه ای پایدار بکشتی همی بند و افسون کنی که تا چنبر از یال بیرون کنی بگفت و فرود آمد از پشت رخش دل دیو از بیم او گشت پخش . فردوسی . ♦ پی و پخش ؛ پا و پر. تاب و توان : بدین رخش ماند همی رخش اوی ولیکن ندارد پی و پخش اوی . فردوسی .