پخچ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پخچ . [ پ َ ] (ص ) پخج . پخش . پخت . پهن . کوفته .پهن شده . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نسخه ٔ نخجوانی ). ◄ پست . ◄ پژمرده . (غیاث اللغات ). ♦ پخچ شدن ؛ پهن شدن بر اثر ضربه ای . پهن و با زمین یکسان شدن چیزی با فشاری . بواسطه ٔ فشاری از صورت نخستین گشتن و به پهنی گرائیدن . پهن گشتن از زخمی یا زوری . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نسخه ٔ نخجوانی ) : رفت برون میر رسیده فَرَم پخچ شده بوق و دریده علم . منجیک . ♦ پخچ کردن ؛ پخج کردن . پهن کردن چیزی در زیر چیزی چون میوه پخته زیر پای . پخش کردن . یکسان کردن با : آن روی و ریش پرگه و پربلغم وخدو همچون خبزدوئی که کنی زیر پای پخچ . لبیبی . معاذاﷲ که من نالم ز چشمش [ ظ: خشمش ] وگر شمشیر یازد [ ظ: بارد ] ز آسمانش بیک پف خف توان کردن مر او را بیک لج پخچ هم کردن توانش . یوسف عروضی (از فرهنگ اسدی چ پاول هورن ). اگر بر سر مرد زد در نبرد سر و قامتش با زمین پخچ کرد. عنصری . رخساره پخچ کرده و سوراخ در شکم از طعن و ضرب خصم تو به چون زر و گهر. کمال اسماعیل .