پخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پخ . [ پ َ ] (اِ صوت ) پیشت ! لفظی که در ماوراءالنهر بدان گربه را رانند. آوازی که بدان گربه را بیرون کردن خواهند. کلمه ای است که سگ و گربه را بدان رانند. (برهان ). چخ : عدوی جاه ترا بخت چون نهاز شده است بپای خویش همی آردش سوی مسلخ کسی که گردن شیران شرزه درشکند بگربه ٔ تو به بی حرمتی نگوید پخ . سوزنی . ◄ (صوت ) لفظی است که در مقام تحسین گویند. بخ ! خوش ! بَه ! رجوع به پخ پخ شود. ◄ (ص ) مسحوق . ◄ (در آجر یا خِشت )که نبش ندارد. ◄ (ص ) پَخت . مسطح . بی ژرفا. کم ژرف . مقابل گو و گود. ◄ پَهلو. (برهان ): چهار پخ یعنی چهارپهلو. (برهان ). و بدین معنی در اصطلاح تراش الماس مستعمل است چنانکه گویند: گوشواره ٔ شکوفه ٔ الماس شش پخ . ♦ پخ زدن ؛ تراشیدن بطرز خاص الماس و دیگر جواهر را.
پخ . [ پ ِ ] (اِ صوت ) پَخ . آوازی که بدان خرگوش و نوع او را رمانند. کلمه ای است که سگ و گربه را بدان برانند. (برهان ). ♦ به او پخ کنند زهره اش می ترکد ؛ یعنی سخت ترسنده است .
پخ . [ پ ُ ] (اِ) بزبان خراسان براز را گویند یعنی سرگین آدمی و غیره ... و از لغات ترکی به ثبوت میرسد که لفظ ترکی است . (غیاث اللغات ).