پدرود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پدرود. [ پ َ / پ ِ ] (اِ) وداع . بدرود. ترک گفتن چیزی و بدین معنی با کردن صرف شود : برآمد خروشیدن کرّنای تهمتن برآورد لشکر ز جای ... پراندیشه جان جهاندار شاه دو فرسنگ با او بیامد براه ورا کرد پدرود و خود بازگشت باندیشه و درد انباز گشت . فردوسی . سبک شاه را زال پدرود کرد دل از رفتنش پر غم و دود کرد. فردوسی . چو او کرد پدرود تخت و کلاه چه گودرز و بهرام و کاوس شاه . فردوسی . از آن پس بپدرود با یکدگر بسی بوسه دادند بر چشم و سر. فردوسی . همی رفت با او [ فریبرز ] گو پیلتن بزرگان و گردان آن انجمن بپدرودکردن گرفتش کنار ببارید آب از مژه شهریار. فردوسی . بپدرود کردنش رفتند پیش که دانست کش باز بینند بیش . فردوسی . بپدرود کردن رخ هر کسی ببوسید با آب مژگان بسی . فردوسی . بهنگام پدرود کردن بماند بفرمان برفت و سپه را براند. فردوسی . پس آن ماه را شاه پدرود کرد تن خویش تار و برش پود کرد. فردوسی . یکدیگر را پدرود کردند. (تاریخ بیهقی ). وقت آن است که پدرود کنی زندان را. حافظ. ♦ پدرود بودن، پدرود شدن، پدرود باش ؛ بسلامت باش . در پناه و حفظ خدا باش . تو پدرود باش و بی آزار باش همیشه به پیش جهاندار باش . فردوسی . همی گفت پدرود باش ای پسر که بی توجهان را بد آید بسر. فردوسی . بقیدافه گفتا که پدرود باش جهان تا بود تار تو پود باش . فردوسی . بخرّاد گفت آن زمان شهریار که ای از ردان جهان یادگار بدان کودک تیز و نادان بگوی که ما را کنون تیره گشت آبروی که پدرود بادی تو تا جاودان سر و کار ما باد بابخردان . فردوسی . تو پدرود باش ای جهان پهلوان که جاوید باشی و روشن روان . فردوسی . اگر قطره شد، چشمه پدرود باد شکسته سبو بر لب رود باد. نظامی . ◄ ترک . متروک . دور.جدا : مرا کردی چنان یکباره پدرود فکندی نام و ننگ خویش در رود. فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). مرا تا جان چنین پدرود باشد دلم از بخت چون خوشنود باشد. فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). ♦ پدرود کردن ؛ وداع کردن . بدرود کردن . ترک گفتن . رجوع به شواهد پدرود شود.