پراشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پراشیدن . [ پ َ دَ ] (مص ) پریشان کردن . بیفشاندن . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نسخه ٔ نخجوانی ). پشولیدن . بشولیدن . پراکنده کردن . پراکندن . بپراکندن . پریشان کردن . ولاو کردن . وِلو کردن . تار و مار کردن . متفرق کردن . از هم پاشیدن . پرت وپلا کردن . ترت و پرت کردن . پریشیدن . پخش کردن . پاشیدن . پاچیدن . شکولیدن . پاشانیدن . (برهان ) : در پراکند بخت نیک چو ابر در پراشید نجم سعد چو خور. مسعودسعد. سنبل پرتاب را گرد سمن بر پراش چشم خرد باز کن قدرت اﷲ بین . سنائی (از جهانگیری ). ◄ بدحال شدن . ◄ بیخود گشتن . ◄ فرونشاندن . (برهان ). و در فرهنگ اسدی نسخه ٔ نخجوانی آمده است : پراشیدن، چون از همه فروشاندن بود (؟).