پراکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پراکندن . [ پ َ ک َ دَ ] (مص ) نثار کردن . نشر. قشع. بَث ّ. بعث . تفریق . تفرقه . تشعیث (موی و جز آن ). اِشتات . پریشیدن . پریشان کردن . طحطحه . ذعذعه . ذَرذره . وِلو کردن . وِلاو کردن . تار و مار کردن . متفرق کردن . پرت و پلا کردن . تَرت و پَرت کردن . پخش کردن . پاشیدن . پاچیدن . شکولیدن . پاشانیدن، بشولیدن، پشولیدن، بیفشاندن . اِبداد. تَبدید. شَت . (دهار). پراکنده کردن . متفرق ساختن . تصدیع. تشتیث . توزیع کردن . افشاندن . ثَرّ. ثَرثَره . منتشر کردن . متشتت کردن . پریشان ساختن . این مصدر با حروفی چون در، بر، به، نیز آید: درپراکندن، برپراکندن، بپراکندن : پراکنده گردد بدی در جهان گزند آشکارا و خوبی نهان . فردوسی . بدو داد جان و دل و هوش پاک پراکند بر تارک خویش خاک . فردوسی . بنالم ز تو پیش یزدان پاک خروشان بسر بر پراکنده خاک . فردوسی . بخایه نمک درپراکند زود بحقه درآکند بر سان دود. فردوسی . بنزدیک او اسبش افکنده بود برو خاک چندی پراکنده بود. فردوسی . بنوک سر نیزه شان بر چند تبه شان کند پاک و بپراکند. فردوسی . نبینی ازو جز همه درد و رنج پراکندن دوده و نام و گنج . فردوسی . خنک شاه با داد و یزدان پرست کزو شاد باشد دل زیردست بداد و بآرام گنج آکند به بخشش ز دل رنج بپراکند. فردوسی . بیامد سیه دیو بی ترس و باک همی به آسمان برپراکند خاک . فردوسی . بگسترد [ کیخسرو ]بر موبدان سیم و زر به آتش پراکند چندی گهر. فردوسی . پراکند کاوس بر تاج خاک همه جامه ٔ خسروی کرد چاک . فردوسی . بانگشت رخساره برکند زال پراکند خاک از بر تاج و یال . فردوسی . بدو گفت خوی بد ای شهریار پراکندی و تخمت آمد ببار. فردوسی . سیاوش ز گاه اندر آمد چو دیو برآورد بر چرخ گردان غریو بتن جامه ٔ خسروی کرد چاک بسر بر پراکند تاریک خاک . فردوسی . وگر جنگ و بیداد خواهی همه پراکندن گرد کرده رمه . فردوسی . بست آنجا شد و ایشان را بپراکند. (تاریخ سیستان ). بنفس خویش بحرب او شد و ایشان را برپراکند. (تاریخ سیستان ). از گرد من این سپاه دیوان را به قدرت و فضل خویش بپراکن . ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٣٧٧). خشم اگر برپراکنی بزمین آسمان را از او خطر باشد. مسعودسعد. مروان بن الحکم بدو سپاه فرستاد و از آن پس که ایشان را بپراکند برادرش مصعب را بکوفه فرستاد بحرب مختاربن ابی عبید. (مجمل التواریخ والقصص ). و مغیره سپاه فرستاداز کوفه و بپراکندشان . (مجمل التواریخ والقصص ). تو بخواب دیدی که درختی بسیار شاخ سر اندر آسمان کشیده بودی و بسیار بیخها اندر زمین پراکنده . (مجمل التواریخ والقصص ). سید مشرق علی که همت عالیش عدل عمر در زمین شرق پراکند. ادیب صابر. غلامان منتصر به یک صولت حوش و بوش او را چون حروف تهجی از هم بپراکندند. (ترجمه ٔتاریخ یمینی ). ◄ انتشار. تفَرّق . نثر. اِنتثار. افتراق . پراکنده شدن . تَبدﱡد.تَشتﱡت . شمل . تَصَدﱡع . منتشر شدن . تَصَعصع. انقشاع . تقشع. خلاف . شتات . تذعذع . شعث . افرنقاع . (زوزنی ). رفتن . ذهاب . مقابل فراهم آمدن و گرد آمدن : انوشیروان دیده بد این بخواب کز این تخت بپراکند رنگ و آب . فردوسی . همی به آسمان شد که گردان سپهر ببیند پراکندن ماه و مهر. فردوسی (شاهنامه ج ٥ ص ٢٤٤٢). حدیث پراکنده بپراکند چو پیوسته شد جان و مغزآکند. فردوسی . موکب و خیل فلان میر پراکند ز هم آلت و ساز فرستاد فلان شاه ایدر. فرخی . و فضل بن عمید تاختن کرد و او را آنجا بکشت و یاران او پراکندند. (تاریخ سیستان ). با بوسهل زوزنی خالی کرد و بسیار سخن گفت تا نزدیک شام پس بپراکندند. (تاریخ بیهقی ). ترکمانان در حدود ممالک بپراکندند و شهر تون غارت کردند. (تاریخ بیهقی ). وهم بر این قرار بپراکندند. (تاریخ بیهقی ). وزیر رسولی فرستد و نصیحت کند تا بپراکنند و رسولان در میان آیند و بقاعده ٔ اول باز شوند. (تاریخ بیهقی ). دیگر روز بسیار نشاط رفت و نماز دیگر بپراکندند. (تاریخ بیهقی ). آنچه گفتنی و نهادنی بود بنهادند و بگفتند و بپراکندند. (تاریخ بیهقی ) . دل وی را [ طاهر دبیر ] خوش کردم و اقداح بزرگتر روان گشت و روز بپایان آمد و همگان بپراکندیم . (تاریخ بیهقی ). و قوم بجمله بپراکندند. (تاریخ بیهقی ). و باز سجاح از مسیلمه جدا شد بعد از آنکه بزن او شد و از این عار بنی تمیم از وی بپراکندند. (مجمل التواریخ والقصص ). و بدین حیلت سپاه وی از شهرها بپراکند. (مجمل التواریخ والقصص ). و چنین گویند که نهال انگور از هراة بهمه ٔ جهان پراکند. (نوروزنامه ). و مثال آن چون ابر بهاریست که در میان آسمان بپراکند. (کلیله و دمنه ). ◄ مشهور کردن . شایع کردن : وزوشاه شاد و رعیت تمام به نیکی پراکند در دهر نام . فردوسی . هم هنر داری و هم نام نکو داری نام نیکو را در گیتی بپراکن . فرخی . ◄ گستردن : پلاشان یکی آهو افکنده بود کبابش بر آتش پراکنده بود. فردوسی . ♦ پراکندن تخم ؛ افشاندن آن بر زمین چنانکه جو و مطلق تخم و جز آن : و در آن باید کوشید که آزاد مردان را اصطناع کند و تخم نیکی بپراکند. (تاریخ بیهقی ). چنانکه غرض کشاورز در پراکندن تخم دانه باشد که قوت اوست . (کلیله و دمنه ). هر که خدمت و نصیحت کسی را کند که قدر آن نداند همچنان آن کس است که به امید زرع در شورستان تخم پراکند. (کلیله و دمنه ). نمیرم از این پس که من زنده ام که تخم سخن را پراکنده ام . فردوسی . من او را کشیدم بتوران زمین پراکندم اندر جهان تخم کین . فردوسی . نه این تخم بد ما پراکنده ایم بجان و بدل مر ترا بنده ایم . فردوسی . به جوی و به رود آب را راه کرد به فرّ کیی رنج کوتاه کرد چو آگاه مردم بر آن برفزود پراکندن تخم و کشت و درود. فردوسی . بیخ سفاهت ز دل تو بپند برکنم و حکمت بپراکنم . ناصرخسرو. زیرا که به تیر ماه جو خورد هر کوببهار جو پراکند. ناصرخسرو. گر نتوانی چو گاو خورد خس و خار تخم خس و خار در زمین مپراکن . ناصرخسرو. ◄ بهر سوی فرستادن : پراکند بر گرد کشور سوار بدان تا مگر نامه ٔ شهریار نیاید بنزدیک ایرانیان نبندند پیکار او را میان . فردوسی . پراکند [ نوشیروان ] کارآگهان در جهان که تا نیک و بد زو نماند نهان . فردوسی . روی بشهر مخالفان نه و بستان لشکر خویش اندرین جهان بپراکن . فرخی . ◄ رفع و مرتفع کردن : نویسنده گفتی که گنج آکند هم از رأی او رنج بپراکند. فردوسی . ◄ متلاشی ساختن : پیش از آن کت بشود شخص پراکنده بیخ و تخم بد ازو برکن و بپراکن . ناصرخسرو. ♦ پراکندن از گفتار ؛ تخلف کردن از آن . متشتت القول شدن : مرا مرده در خاک مصر آکنید ز گفتار من [ اسکندر ] هیچ مپراکنید. فردوسی . ز گفتار او هیچ مپراکنید از او شاد باشید و گنج آکنید. فردوسی . و رجوع به پراکنیدن شود. ♦ پراکندن خبر ؛ منتشر کردن آن . ♦ پراکندن گنج ؛ توزیع آن، بخش و بخشش کردن آن . تقسیم کردن آن . بخشیدن آن : نهادند بر بوم و بر باژ و ساو پراکنده دینار صد چرم گاو. فردوسی . همه خواسته سر بسر گرد کرد کجا یافت از دشت روز نبرد همان تخت با تاج پیروز شاه هر آنچه پراکنده بد بر سپاه . فردوسی . پراکند بر موبدان سیم و زر همان جامه بخشیدشان بر گهر. فردوسی . چو لشکر سراسر شد آراسته بر ایشان پراکنده شد خواسته . فردوسی . گهی گنج را روز آکندن است بسختی و، روزی پراکندن است . فردوسی . تو گنجی پراکندی اندر جهان که کس آن ندید از کهان و مهان . فردوسی . بر آن نیز گنجی پراکنده کرد جهانی بداد و دهش زنده کرد. فردوسی . وگر نیست این تا نباشم به رنج بر اینگونه نپراکنم نیز گنج . فردوسی . بلکه بدان خوانمت که تو به دل و دست گوهر بپراکنی و لؤلؤ باری . فرخی . به نیکوئی آکن چو گنج آکنی بدانش پراکن چو بپراکنی از آن کش روان با خرد بود جفت کسی باددستی ز رادی نگفت . اسدی . ♦ پراکندن مال ؛ تبذیر.