پراکنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پراکنده . [ پ َ ک َ / دَ / دِ ] (ن مف . ق ) متفرّق . کراشیده . متشتت . شَذَرمَذَر. مذرورة. منثور. نَشَر. منتشر. منتشره . پریشان . مُنفّض . مَبثوث . مُنْبّث . بَداد. بَدَد. متبدّد. شَت ّ. شتیت . (دهار). ولاو. وِلو. تار و مار. بشولیده .پشولیده . پاچیده . پاشیده . پرت و پلا. ترت و پرت . پریش . پریشیده . پراشیده . پخش . متفرق گردیده . (برهان ). پاشیده شده . (برهان ). اَخوَل . تَتری . شَفنتری . (منتهی الارب ). داغون (در تداول عوام ). پراکندگان، شتی . اشتات : و این عرب توانگرترند از همه عرب که اندر خراسان اند پراکنده به هر جائی . (حدود العالم ). بخوانم سپاه پراکنده را برافشانم این گنج آکنده را. فردوسی . میان سپه اندرآمد چو گرگ پراکنده گشتند خرد و بزرگ . فردوسی . پراکنده زو مردم و چارپای چه دادی که آمد کنون باز جای . فردوسی . سران را همه خواند و گفتار دید سپاه پراکنده باز آورید. فردوسی . هیون خواست از هر سوی ده هزار پراکنده در دشت و در کوهسار. فردوسی . پراکنده گردیم گرد جهان زبان برگشائیم پیش مهان . فردوسی . همه برکشیدند گرز گران پراکنده در شهر مازندران . فردوسی . پراکنده در پادشاهی سوار همانا که هستش هزاران هزار. فردوسی . پراکنده نزدیک شاه آمدند کمربسته و با کلاه آمدند. فردوسی . پراکنده در پیش او آمدند پرآواز و با جست وجو آمدند. فردوسی . چو آگاه شد زان سخن یزدگرد سپاه پراکنده را کرد گرد. فردوسی . چو شد پادشا بر جهان یزدگرد سپاه پراکنده را کرد گرد. فردوسی . چنین دادپاسخ که دانش بس است ولیکن پراکنده با هر کس است . فردوسی . پراکنده گشتند گردان شاه همان شادمان پهلوان سپاه . فردوسی . چنین تا برآمد بر این چند گاه از ایران پراکنده شد آن سپاه . فردوسی . بهر سو که اکنون سپاه من است وگر پادشاهی و راه من است شما کس فرستید و آگه کنید طلایه پراکنده بر ره کنید. فردوسی . چو آگاه شد لشکر از مرگ شاه پراکنده گشتند از آن رزمگاه . فردوسی . چو گستهم بشنید لشکر براند پراکنده لشکر همه باز خواند. فردوسی . پراکنده لشکر چو شد همگروه بیاوردشان تا میان گروه [ کذا ] . فردوسی . پراکنده گشت آن سپاه بزرگ ببخت جهاندار شاه سترگ . فردوسی . پراکنده گشت آن بزرگ انجمن پر از آفرین روزبانان دهن . فردوسی . سپاه پراکنده کرد انجمن همی رفت تا بیشه ٔ نارون . فردوسی . پراکنده شد ترک سیصد هزار بجائی نبد کوشش و کارزار. فردوسی . پراکنده آمد ز هر سو سپاه بنزدیک درگاه کاوس شاه . فردوسی . یکی نامه بود از گه باستان فراوان بدو اندرون داستان پراکنده در دست هر موبدی ازو بهره ای برده هر بخردی . فردوسی . چو نزدیکی خان دهقان رسید همه کوی مردم پراکنده دید. فردوسی . پراکنده گشتند یاران همه چو در خواب شد شهریار رمه . فردوسی . پراکنده کردند هر سو سوار فرستاده با نامه ٔشهریار. فردوسی . از آن یک رش انگشت و آهن یکی پراکنده مس در میان اندکی . فردوسی . مبارز پراکنده بیرون کنم وز ایشان بیابان پر از خون کنم . فردوسی . همیشه تن آزاد بادت ز رنج پراکنده رنج و برآکنده گنج . فردوسی . چو آتش پراکنده شد پیلتن درختی بجست از در بابزن . فردوسی . کند به تیر پراکنده چون بنات النعش بهم شده سپهی را بگونه ٔ پروین . فرخی . آن آمدن ابر گسسته نگر از دور گوئی ز کلنگان پراگنده قطاریست . فرخی . پس از گذشته شدن امیریوسف رحمه اﷲ خدمتکاران وی پراکنده شدند. (تاریخ بیهقی ). عبداﷲ بیرون آمد لشکر خویش را بیافت پراکنده و برگشته . (تاریخ بیهقی ) . خصمان به هزیمت برفتند چنانکه کس نایستاد و تنی چند از خصمان کشتند و تنی بیست دستگیر کردند و دیگران پراکنده بر جانب بیابان رفتند. (تاریخ بیهقی ). یکایک پراکنده بر دشت و غار زبان چون درخت و دهان چون دهار. اسدی . و روز آدینه بیست و هفتم شوال به بندگی رسیدند و ایشان را پراکنده فرود آوردند. (رشیدی ). پس آدم مشتی گندم پراکنده کرد و گاو دربست و میراند. (قصص الانبیاء). چون روزگار بر قضیت عادت خویش در بازخواستن مواهب، آن جمع را پراکنده کرد و نظام این حال گسسته شد. (کلیله و دمنه ). برچده زلفک فراهم او کرد صبر از دلم پراکنده . سوزنی . ◄ دل پراکنده ؛ پریشان خاطر : شب پراکنده خسبد آنکه پدید نبود وجه بامدادانش . سعدی . خفتی و بخفتنت پراکنده شدیم برخاستی از خاستنت زنده شدیم . سعدی . امروز خلقی اند بظاهر جمع و به دل پراکنده . (گلستان ). ◄ صرف شده . تلف شده : پراکنده عمر و درم گرد گشت بخور کت بخواری بباید گذشت . اسدی . ◄ آواره . سرگردان : فراق بچه مر ترا در جهان پراکنده کرده ست و هر سو دوان . شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ مشهور : فرستاد گیوش سوی اصفهان پراکنده نامش بگرد جهان . فردوسی . پراکنده نامش بگیتی بدیست ولیکن جز آنست، مرد ایزدیست . فردوسی . نهان گشت آیین فرزانگان پراکنده شد نام دیوانگان . فردوسی . دگر آنکه بسیار نامش بود رونده به هر جای کامش بود خرد دان تو ای پیر بسیار نام رساند خرد پارسا را بکام یکی مهر خواندش و دیگر وفا خرد دور شد داد ماند و جفا زبان آوری راستی خواندش بلند اختری زیرکی داندش پراکنده اینست نامش خرد از اندازه ها نام او بگذرد. فردوسی . ◄ بی بند و بار. لااُبالی . بی حفاظ : و مادر ملک ابومنصور زنی مطربه بود خراسویه نام و هماناپراکنده می زیست . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). ◄ نثر. مقابل نظم (شعر) : بپیوست گویا، پراکنده را بسفت این چنین درّ آگنده را. فردوسی . که گفت پراکنده بپراکند چو پیوسته شد مغز و جان آکند. فردوسی . ◄ گوناگون . متفرق : ز دستور فرزانه ٔ دادگر پراکنده رنج من آمد بسر. فردوسی . ◄ شوریده . مجذوب . شیفته گونه : دید وقتی یکی پراکنده زنده در زیر جامه ٔ ژنده گفت کین جامه سخت خلقانست گفت هست آن من، چنین زانست چون نجویم حرام و ندهم دین جامه لابد بود چنین و چنین . سنائی . ◄ شایع. فاش : از آتشکده چون بشد سوی روم پراکنده شد زو خبر گرد بوم . فردوسی . سخن هیچ مسرای با رازدار که او را بود نیز همساز و یار سخن را تو آکنده دانی همی بگیتی پراکنده خوانی همی . فردوسی . پراکنده شد اندر شهر نامش ز دایه نامه ای شد نزد مامش . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). سخن کان گذشت از زبان دو تن پراکنده شد بر سر انجمن . اسدی . ◄ نامنظم . نامرتّب . مُشَوّش : تا با صلاح آرد خلل را و بپای دارد سنّت ها را و فراهم کند آنچه پراکنده شده است از کار. (تاریخ بیهقی ). ♦ بخت پراکنده ؛ بخت بد : آه از این بخت پراکنده وای پیر شده ناشده برنای من . سوزنی . ◄ متلاشی : گفتند در آنجا نه شجر ماند و نه آن دست کان دست پراکنده شد آن جمع مبتّر. ناصرخسرو. ◄ بیهوده . بی وجه : وگر ابلهی مشک را گنده گفت تو مجموع باش او پراکنده گفت . سعدی . ◄ غریب بیگانه . مقابل خویش : درم داد و دینار درویش را پراکنده و مردم خویش را. فردوسی . همه شهر ایران ورا بنده بود اگر خویش بود ار پراکنده بود. فردوسی . همه یکسر اندر پناه منید [ لهراسب ] اگر دشمن ار نیکخواه منید ز شهری که ویران شد اندر جهان بجایی که درویش باشد نهان توانگر کنم مرد درویش را پراکنده و مردم خویش را. فردوسی . ◄ حق ناشناس . پست . بد (؟) : که بر شهریاری ز بد بنده ای سگی بد نژادی پراکنده ای . فردوسی . ◄ گسترده : پلاشان یکی آهو افکنده بود کبابش بر آتش پراکنده بود. فردوسی . ♦ پراکنده شدن ؛ پراکندن . متفرق شدن . کراشیده شدن . متشتت شدن . منتشر شدن . منتشر گشتن . پریشان شدن . وِلاو شدن . وِلو شدن . تار و مار شدن . بشولیده شدن . پاچیده شدن . پاشیده شدن . پرت و پلا شدن . ترت و پرت شدن . پریش شدن . پریشیده شدن . پراشیده شدن . پخش شدن . متفرّق گردیدن . انتشار یافتن . انتشار. اِقشاع . تقشّع. رُفوض . تحترف . تبدّد. (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). تفرّق . (دهار) (زوزنی ). تشتت . تصعصع. (زوزنی ). انفضاض . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). اِنشعاب . اِجلعباب . (زوزنی ). انبثاث . انبساس . تفضض . (تاج المصادر بیهقی ). اشتفرار. (زوزنی ). شفترَه . (منتهی الارب ). تبدّد. (دهار). اِربثاث . (زوزنی ). اِرتباث . (منتهی الارب ). تقدّد. (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). تصدّع . (زوزنی ). تشعّث . اصعنفار. برقشه . تشعﱡب . (تاج المصادر بیهقی ). اِربِساس . تقسﱡم . (زوزنی ). تَذَعذُع . تمزّق . اِستطارَه . شَت ّ. تزایل . شتات . تَصَوع . تَقَوﱡض . اِبذَعرار. ابذقرار. اِرفِضاض . اِنصیاع . افرنقاع . تَطایُر. تَبحثر. تَبَخثر. اِشعال . تزیّل . تَفَشّؤُ. انقشاع . اِخوال . تقصقُض . (تاج المصادر بیهقی ). تَفَصفُص . (منتهی الارب ). انفصاص . تَضوﱡع . انشقاق . انضیاع . (تاج المصادر بیهقی ). نثر. انتثار. انحصاص : چو آمد بایران زمین لشکرش پراکنده شد در همه کشورش . فردوسی . گرفتند بیره گروها گروه پراکنده در دشت و در غار و کوه . فردوسی . دیگر خدمتکاران او [ احمد ارسلان ] را گفتند... که فرمان نیست از شما کسی نزدیک وی رود... دیگر روز پراکنده شد. (تاریخ بیهقی ). و آن مفرق الطریق بود که مردم از آن جایگاه پراکنده شدندی . (قصص الانبیاء). اگرچه اینجا آب و گیاهی نیست اما فرود آی تا پیغام ما بدین قوم رسانی پیش از آنکه پراکنده شوند. (قصص الانبیاء). ۩ آواره شدن . از خان و مان دور افتادن . بدور جای افتادن : ز ایران پراکنده شد هر که بود نماند اندر آن مرز کشت و درود ز بس غارت و کشتن مرد و زن پراکنده گشت آن بزرگ انجمن . فردوسی . ۩ نامنظم شدن . نامرتب شدن . مشوش شدن . رجوع به پراکنده شود. ۩ مشهور شدن : پراکنده شد نام او در جهان به نیکی به نزد کهان و مهان . فردوسی . و رجوع به پراکنده شود. ♦ پراکنده شدن رأی ؛ تشتّت آن . اختلاف کلمه . اختلاف قول : پراکنده شد رای بی تخت شاه همه کار بی بوی و بی سر سپاه . فردوسی . ♦ پراکنده شدن خبر یا سخن ؛ ذَیع، ذُیوع، ذُیوعَة، ذیعان آن . فاش شدن آن . شیوع آن . شایع شدن آن : پراکنده شد این سخن در جهان نماند ایچ نیک و بد اندر نهان . فردوسی . چون خبر وفات پیغمبر پراکنده شد همه ٔ عرب مرتد شدند. (مجمل التواریخ والقصص ). ◄ رائج شدن . رواج . رواج یافتن : نهان گشت آئین فرزانگان پراکنده شد کام دیوانگان هنرخوار شد جادوی ارجمند نهان راستی آشکارا گزند. فردوسی . ◄ دور شدن . جدا شدن : از ایران پراکنده شد رنگ و بوی سراسر به ویرانی آورد روی . فردوسی . ◄ معدوم شدن . از بین رفتن . از میان رفتن : پراکنده شد غارت و جنگ و جوش نیاید همی بانگ دشمن بگوش . فردوسی . چوسی سال بگذشت و بر سر دو ماه پراکنده شد فرّ و اورند شاه . فردوسی . ♦ پراکنده کردن ؛ تمزیق . توزیع. تشعیب . (تاج المصادر بیهقی ). رَفض . تبدید. (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). تشتیت . مزق . تفریق .(تاج المصادر بیهقی ) (دهار). تفرقه . شت ّ. نشر. بَث ّ. (تاج المصادر بیهقی ). بَخَثَره . بَحَثَرَة. تشعیث .(دهار). ذَعذَعه . صعصعه . تَشرید. تشتیت . اِشتات . اِبداد. تصدیع. فض . بس ّ. بدّ. (تاج المصادر بیهقی ). بعثرَه . صَدع . طحطحه . (زوزنی ). تَعضیَة. تفضیض . صوع . (تاج المصادر بیهقی ). اِصعفار. تقطّع. بَعث . نثر. تصدیع. (دهار). تَمشیر. نشر دادن . بپراکندن . پراکندن . پریشان کردن . متفرق کردن . ترت و پرت کردن . تار و مار کردن . پرت و پلا کردن . وِلَو کردن . وِلاو کردن . از هم پاشیدن . پراشیدن . پریشیدن . پخش کردن . پاشیدن . پاچیدن . شِکولیدن . پشولیدن . بشولیدن . نثار کردن : رای زدند در معنی حرکت و قرار گرفت بدانکه سوی مرو رفته آید و برین باز پراکنده کردند. (تاریخ بیهقی ). ۩ آواره کردن . سرگردان کردن . رجوع به پراکنده شود. ♦ پراکنده فرمودن ِ جای خواب ؛ تغییر دادن محل . تغییر دادن جای : پراکنده فرمای شب جای خواب مخور هیچ بی چاشنی گیر آب . اسدی . ♦ پراکنده گردیدن و پراکنده گشتن ؛ پراکنده شدن . متفرق شدن : پراکنده گشتند از آن رزمگاه بزرگان و هم پهلوانان شاه . فردوسی . پراکنده گشت آن سپاه بزرگ چو میشان بیدل که بینند گرگ . فردوسی . سه و بیست سال از در بارگاه پراکنده گشتند یکسر سپاه . فردوسی . پراکنده گشت آن بزرگ انجمن همه رخ پرآژنگ و دل پرشکن . فردوسی . وزان پس پراکنده گشت انجمن جهاندار بنشست با رأی زن . فردوسی . پراکنده گردیم گرد جهان زبان برگشائیم پیش مهان . فردوسی . ۩ شایع شدن . شیوع : وزان پس پراکنده گشت آگهی که بیکار شد تخت شاهنشهی . فردوسی . کنون در سخنهای بوزرجمهر یکی تازه تر برگشائیم چهر ستاره زند رأی با چرخ و ماه سخنها پراکنده گردد براه . فردوسی . ۩ صرف شدن . تلف شدن . رجوع به پراکنده شود. ♦ پراکنده گفتن ؛ سخن پریشان و بی وجه گفتن : اگر ابلهی مشک را گنده گفت تو مجموع باش او پراکنده گفت . سعدی .