پرجوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرجوش . [ پ ُ ] (ص مرکب ) پر از جوش . بسیارجوش . که غلیان بسیار دارد : زمین دید یکسر همه ساده ریگ بر و بوم او همچو پرجوش دیگ . اسدی . ♦ برنج پرجوش ؛ برنجی که جوشاندن بیش از عادت خواهد پخته شدن را. ♦ پرجوش ِ خریدار ؛ پرغلغله و پرولوله از مشتری : امروز که بازارت پرجوش ِ خریدار است دریاب و بنه گنجی از مایه ٔ نیکوئی . حافظ. ♦ سری پرجوش ؛پرشور. باحرارت .