پرخاشجوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرخاشجوی . [ پ َ ] (نف مرکب ) پرخاشجو. پرخاشخر. جنگجوی . جنگجو.تشنه ٔ جنگ . نزاع طلب . رزمجو. فتنه جوی . ستیزه جوی . هنگامه طلب . غوغائی . مُعربد. شرس . عربده جو : بصد کاروان اشترسرخ موی همه هیزم آورد پرخاشجوی . فردوسی . بیاورد آن جوشن و خود اوی همی گفت کای شیر پرخاشجوی . فردوسی . چگونه فرستم ترا پیش اوی که شاهی دلیر است و پرخاشجوی . فردوسی . همی راند پرخاشجوی و دژم کمندی ببازو درون شست خم . فردوسی . دو شیر ژیان چون دمور و گروی که بودند گردان پرخاشجوی . فردوسی . چو از جنگ رستم بپیچید روی [ افراسیاب ] گریزان همی رفت پرخاشجوی . فردوسی . دگرباره زد بر سر ترگ اوی شکسته شد آن تیغ پرخاشجوی . فردوسی . سیاوش بدو گفت این خود مگوی که تو مهتری شیر پرخاشجوی . فردوسی . فرنگیس را نیز کردند یار نهانی بر آن برنهادند کار که هر سه براه اندر آرند روی نهان از دلیران پرخاشجوی . فردوسی . رده برکشیدند از هر دو روی برفتند گردان پرخاشجوی . فردوسی . برآشفت و نامش بپرسید اوی چنین گفت کای مرد پرخاشجوی . فردوسی . مبارز همی کشته شد بر دو روی همه نامداران پرخاشجوی . فردوسی . سپاهی ز گردان پرخاشجوی ز زابل به آمل نهادند روی . فردوسی . دگرباشد او نیز پرخاشجوی ببندد کشانش بیارد بروی . فردوسی . از انبوه ترکان پرخاشجوی بسوی دهستان نهادند روی . فردوسی . غمی شد دل مرد پرخاشجوی بدانست کو را بدآمد بروی . فردوسی . سپهدار وگردان پرخاشجوی به ویرانی دژ نهادند روی . فردوسی . ز دست دگر زال و مهراب شیر برفتند پرخاشجوی و دلیر. فردوسی . سوی مهتر باره آورد روی پس او دلیران پرخاشجوی . فردوسی . دو پرخاشجوی و یکی نیکجوی گرفتند پرسش نه بر آرزوی . فردوسی . همه نامداران پرخاشجوی ز خشکی بدریا نهادند روی . فردوسی . ز بهر پرستنده ای کژ مگوی نگردد جوانمرد پرخاشجوی . فردوسی . ز هر سو سپاه انجمن شد بر اوی یکی لشکر گشن پرخاشجوی . فردوسی . بیک هفته گردان پرخاشجوی به روی اندر آورده بودند روی . فردوسی . سوی لشکر خویش کردند روی دو گرد سرافراز پرخاشجوی . فردوسی . وز آن پس دلیران پرخاشجوی بتاراج مکران نهادند روی . فردوسی . چو اسب افکند لشکر از هر دو روی نباید که گردان پرخاشجوی بیایند و ماند تهی قلبگاه اگرچند بسیار باشد سپاه . فردوسی . چو برخیزد آواز کوس از دو روی نجوید زمان مرد پرخاشجوی . فردوسی . به لشکر بیاراست [ اردشیر ] گیتی همه شبان گشت و پرخاشجویان رمه . فردوسی . طلایه همی گشت بر هر دو روی جهان شد پرآواز پرخاشجوی . فردوسی . ز بیشی بکژی نهادند روی پر از رنج گشتند و پرخاشجوی . فردوسی . بیامد هم اندر زمان پیش اوی یل آتش افروز پرخاشجوی . فردوسی . مر آن نامه برخواند موبد بر اوی بپیچید از آن نامه پرخاشجوی . فردوسی . خود و دیو و پیلان پرخاشجوی بروی اندر آورده یکباره روی . فردوسی . بشد طوس و دست تهمتن گرفت بدو مانده پرخاشجویان شگفت . فردوسی . درفشش ببردند با او بهم همی رفت پرخاشجوی و دژم . فردوسی . که یاری نیابد کس از هر دو روی بجنگ دلیران پرخاشجوی . فردوسی . چو برخاست آواز کوس از دو روی برفتند مردان پرخاشجوی . فردوسی . رسیدند پس پهلوانان بدوی نکوهش کن وتیز و پرخاشجوی . فردوسی . به نخجیر کردن نهادند روی نکردند کس یاد پرخاشجوی . فردوسی . همی می خورد با لب شیر بوی شود بی گمان مرد پرخاشجوی . فردوسی . همه نامداران پرخاشجوی یکایک بدو درنهادند روی . فردوسی . بسوی خراسان نهادیم روی بر مرزبانان پرخاشجوی . فردوسی . چنین داد رهام پاسخ بدوی که ای نامبردار پرخاشجوی . فردوسی . برافروختند آتش از هر دو روی ز آواز گردان پرخاشجوی . فردوسی . سپرد آنزمان پشت لشکر بدوی که بد جای گردان پرخاشجوی . فردوسی . بپرسید کین گرد پرخاشجوی بخیره بدشت اندرآورد روی . فردوسی . همه نامداران پرخاشجوی به گودرز گفتند کاین است روی . فردوسی . نهادند پس گیو را با گروی که هم زور بودند و پرخاشجوی . فردوسی . بدل گفت کار نو آمد بروی مرا زین دلیران پرخاشجوی . فردوسی . یکی نرّه بود و دگر ماده شیر برفتند پرخاشجوی و دلیر. فردوسی . وز آنجا به ایران نهادند روی خبر شد به پیران پرخاشجوی . فردوسی . همه کینه جویان و پرخاشجوی ز بالا به لشکر نهادند روی . فردوسی . سوی نامداران خود کرد روی که بودند گردان پرخاشجوی . فردوسی . نگه کرد گودرز تا پشت اوی که دارد ز گردان پرخاشجوی . فردوسی . از آن نامداران پرخاشجوی به ابراندرآمد همی گفتگوی . فردوسی . گمانم که هست از نژاد بزرگ که پرخاشجویست و مرد سترگ . فردوسی . گزین کرد بیژن ز لشکر سوار دلیران پرخاشجویان هزار. فردوسی . چنین داد دستور پاسخ بدوی که ای شیردل مرد پرخاشجوی . فردوسی . تهمتن چنین داد پاسخ بدوی که ای بیهده مرد پرخاشجوی . فردوسی . همه یک بدیگر نهادند روی که این پرهنر مرد پرخاشجوی ... فردوسی . چنین پاسخ آورد هومان بدوی که ای شیردل مرد پرخاشجوی . فردوسی . ز خون جوانان پرخاشجوی برخ برنهاد از دو دیده دو جوی . فردوسی . بدو گفت کای شیر پرخاشجوی ترا این گزند از که آمد بروی . فردوسی . برفتند کارآگهان پیش اوی جهاندیده مردان پرخاشجوی . فردوسی . بیامد یکی مرد پرخاشجوی بدین لشکر گشن بنهاد روی . فردوسی . که کهتر پسر بود و پرخاشجوی نیاز پدر خسرو ماهروی . فردوسی . پس او فرستاد خسرو سوار دلیران پرخاشجویان هزار. فردوسی . که پرخاشجویان سه ره صد هزار بسنده نبودند با یک سوار. فردوسی . خود و نامداران پرخاشجوی سوی شهر شیراز بنهاد روی . فردوسی . خروش آمد از لشکر هر دو روی ده و دار گردان پرخاشجوی . فردوسی . چو بشنید رستم برآشفت ازوی بدو گفت ای باب پرخاشجوی . فردوسی . هماورد گشته رخان بر دو روی بدست چپ و راست پرخاشجوی . فردوسی . ز رومی سپاه بزرگ اندر اوی همه نامداران پرخاشجوی . فردوسی . چو زو بازگردی بمادر بگوی که مرگ آمد این باره پرخاشجوی . فردوسی . چو اسپ سیه دید پرخاشجوی ز زور و ز مردی که بود اندراوی . فردوسی . گرامی دو پرخاشجوی جوان یکی شاهزاده یکی پهلوان . فردوسی . بسوی سکندر نهادند روی بکشتند بسیارپرخاشجوی . فردوسی . زره دار با گرزه ٔ گاوروی برفتند گردان پرخاشجوی . فردوسی . ز بیشی به کژّی نهادند روی پرآزار گشتند و پرخاشجوی . فردوسی . همی آفرین خواند منذر بر اوی همان نیزه داران پرخاشجوی . فردوسی . همی رفت با گرزه ٔ گاوروی چو دیدند شیران پرخاشجوی . فردوسی . ز زخم دو شاهان پرخاشجوی همی خون و مغز اندرآمد بجوی . فردوسی . نکوهیده باشیم از این هر سه روی هم از نامداران پرخاشجوی . فردوسی . چو بشنید اسفندیار این سخن از آن شیر پرخاشجوی کهن . فردوسی . بداراب داد و بپرسید ازوی که ای شیردل مرد پرخاشجوی . فردوسی . چو شد رَسته از جنگ برگاشت روی تهمتن همی بود پرخاشجوی . فردوسی . دگرباره زد بر سر ترگ اوی شکسته شد آن تیغ پرخاشجوی . فردوسی . یکی نیزه زد بر سر اسب اوی بیفتاد گرگین پرخاشجوی . فردوسی . بگفت آنکه ما را چه آمد بروی ز ترکان و از شاه پرخاشجوی . فردوسی . دو لشکر برآمیخت از چپ و راست ده و گیر پرخاشجویان بخاست . اسدی . دو لشکر رده ساختند از دو سوی جهان گشت پر گرد پرخاشجوی . فردوسی . یکی نرّه دیو است پرخاشجوی که هر کس ببیند شود هوش ازوی . اسدی . بکشتی و نخجیر و آماج و گوی دلاور شود مرد پرخاشجوی . سعدی .