پرخرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرخرد. [ پ ُ خ ِ رَ ] (ص مرکب ) پرعقل . پرشعور. سخت عاقل و داهی . مقابل کم خرَد : بموبد چنین گفت کای پرخرد مرا و ترا روز هم بگذرد. فردوسی . تو پند من ای مادر پرخرد نگهدار تا روزتو بگذرد. فردوسی . جهاندار ابوالقاسم پرخرد که رایش همی از خرد بگذرد. فردوسی . دلی پرخرد داشت و رای درست ز گیتی جز از نیکنامی نجست . فردوسی . بدو گفت پورسیاووش رد توئی ای پسندیده ٔ پرخرد. فردوسی . فرستاد با او یکی پرخرد که او را بنزدیک منذر برد. فردوسی . از او ایمنی یافت جان قباد ز گفتار آن پرخرد گشت شاد. فردوسی . چنین گفت کای پرخرد مایه دار چهل مر درم هر مری صد هزار. فردوسی . وگر آنکه مغزش بود پرخرد سوی ناسپاسی دلش ننگرد. فردوسی . همان پرخرد موبد راه جوی گو پرمنش کو بود شاه جوی . فردوسی . ز تو [ ایرج ] پرخرد پاسخ ایدون سزید دلت مهر و پیوند ایشان [ سلم وتور ] گزید. فردوسی . چنین گفت با شاه توران سپاه که ای پرخرد نامبردار شاه . فردوسی . چو این بومها یکسر آباد کرد دل مردم پرخرد شاد کرد. فردوسی . بدان پرخرد موبدان داد و گفت که نیک و بد از من نباید نهفت . فردوسی . چه گفتند گفتند کای پرخرد هر آنکس که بد کرد کیفر برد. فردوسی . چنین گفت اغریرث پرخرد کزین گونه چاره نه اندر خورد. فردوسی . ز کینه به اغریرث پرخرد نه آن کرد کز مردمی درخورد. فردوسی . که گردون نه زانسان همی بگذرد که ما را همی باید ای پرخرد. فردوسی . فرستاده باید یکی پرخرد بنزدیک رستم چو اندر خورد. فردوسی . چنین گفت گشتاسب کای پرخرد که جان از هنرهات رامش برد. فردوسی . بدو گفت کای مهتر پرخرد ز تو سرد گفتن نه اندر خورد. فردوسی . بدو گفت کای پرخرد پهلوان به رنج اندرون چند پیچی روان . فردوسی . بدو گفت بیژن که ای پرخرد جز این بر تو مردم گمانی برد. فردوسی . بشیده چنین گفت کای پرخرد سپاه تو تیمار تو کی خورد. فردوسی . چنین گفت طوس سپهبد به گیو که ای پرخرد نامبردار نیو. فردوسی . به پیران ویسه چنین گفت شاه که ای پرخرد مهتر نیک خواه . فردوسی . چو این گفته باشی بشیده بگوی که ای پرخرد مهتر نامجوی . فردوسی . چو بشنید خسرو چنان گفتگوی از آن پرخرد مهتر نامجوی . فردوسی . بدو گفت سهراب کای پرخرد مبادا که جان جز خرد پرورد. فردوسی . بدو گفت کاموس کای پرخرد دلت یکسر اندیشه ٔ بد برد. فردوسی . جهان آن نیرزد بر پرخرد که دانائی ازبهر آن غم خورد. اسدی . تو تدبیر خود کن که آن پرخرد که بعد از تو باشد غم خود خورد. اسدی .