پرخشم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرخشم . [ پ ُ خ َ ] (ص مرکب ) غضبناک . خشمناک . غضوب : سواران چو شیران جسته ز غار که باشند پرخشم روز شکار. فردوسی . سیه چشم و پرخشم ونابردبار پدر بگذرد او بود شهریار. فردوسی . همی بود ترسان ز آزار شاه جهاندار پرخشم واو بی گناه . فردوسی . جهاندار پرخشم و پرتاب بود همی خواست کاید بدان ده فرود. فردوسی . پیامی درشت آوریده به شاه فرستنده پرخشم و من بی گناه . فردوسی . سپهبد سوی پارس بنهاد روی همی رفت پرخشم و دل کینه جوی . فردوسی . بدست اندرون داشت گرز پدر سرش گشته پرخشم و پرخون جگر. فردوسی . ♦ پرخشم و جنگ ؛ پُر پرخاش . پرتوپ و تشر : یکی نامه فرمودپرخشم و جنگ پیامی بکردار تیر خدنگ . فردوسی . تأق . احبیباط؛ پرخشم شدن . اکتیتاء؛ پرخشم گردیدن . (منتهی الارب ).