پرخون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرخون . [ پ ُ ] (ص مرکب ) خون آلود : بدیدند پرخون تن شاه را کجا خیره کردی رخ ماه را. فردوسی . ◄ کنایه است از دردمند : همه در هوای فریدون بدند که از جور ضحاک پرخون بدند. فردوسی . دل طوس پرخون و دیده پرآب بپوشید جوشن هم اندر شتاب . فردوسی . ز خیمه برآورد پرخون سرش که آگه نبد زان سخن لشکرش . فردوسی . دلش پرنهیبست و پرخون جگر ز بس درد و تیمار چندان پسر. فردوسی . ♦ مژه و چشمی پرخون ؛ پر از خون، خونبار : همه دل پر از درد از بیم شاه همه دیده پرخون و دل پرگناه . فردوسی . ز گودرز چون آگهی شد بطوس مژه کرد پرخون و رخ سندروس . فردوسی . بر آن کار نظاره بد یک جهان همه دیده پرخون و خسته روان . فردوسی . ♦ پر خون گشتن جگر ؛ غمزده و دردمند. پردرد، پراندوه شدن : بدست اندرون داشت گرز پدر سرش گشته پرخشم و پرخون جگر. فردوسی . ورا زان سخن هیچ پاسخ نکرد دلش گشت پرخون و لب پر ز درد. فردوسی . ♦ پرخون گشتن رخ ؛ افروخته و برافروخته گردیدن از خشم یا غم : رخش گشت پرخون و دل پر ز درد ز کار سیاوش بسی یاد کرد. فردوسی . رخش گشت پرخون و دل پر ز دود بیامد دوان تابنزد فرود. فردوسی . چو آوازدادش ز فرشید ورد رخش گشت پرخون و دل پر ز درد. فردوسی .