پردانش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پردانش . [ پ ُ ن ِ ] (ص مرکب ) از پهلوی، اَویر دانشن . که دانش بسیار دارد. علاّمه : فریدون پردانش و پرفسون مر این آرزو را نبد رهنمون . فردوسی . جهاندیده پردانش افراسیاب جز از چاره سازی نبیند بخواب . فردوسی . نبیره ٔ جهاندار کاوس کی دل افروز پردانش و نیک پی . فردوسی . فراوان ببودند پیشش بپای بزرگان پردانش و رهنمای . فردوسی . جهانجوی پردانش افراسیاب بکُندز نشسته بخورد و بخواب . فردوسی . چنین گفت با نامور انجمن بزرگان پردانش و رای زن . فردوسی . خردمند و با شرم و با فر و رای جهان بین و پردانش و رهنمای . فردوسی . همه دیده کردند یکسر پرآب از آن شاه پردانش و زودیاب . فردوسی .