پردختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پردختن . [ پ َ دَ ت َ ] (مص ) اداء. ادا کردن . تفریغ حساب . گزاردن حقی و دینی و جز آن . توختن وامی . تأدیه کردن . رد کردن دینی . دادن . کارسازی کردن . پرداختن . واپس دادن . پرداختن پولی بکسی . مبلغی را بکسی پرداختن . ◄ خلوت کردن . پرداختن . خالی کردن . تهی کردن . صافی کردن . پاک کردن . تخلیه . مخلی کردن : بپردخت بابک ز بیگانه جای بدر شد پرستنده ورهنمای . فردوسی . بدو داد پس نامه ای سوفرای سرافراز لشکر بپردخت جای . فردوسی . بیامد بپردخت شاپور جای همی بود مهتر به پیشش بپای . فردوسی . جهاندیده خاقان بپردخت جای بیامد بر تخت او رهنمای . فردوسی . چو بشنید کید آن ز بیگانه جای بپردخت و بنشست با رهنمای . فردوسی . نخستین بر آتش نیایش گرفت جهان آفرین را ستایش گرفت بپردخت و بگشاد راز از نهفت همه دیده با شهریاران بگفت . فردوسی . بپردخت سغد و سمرقند و چاچ بقجغار باشی فرستاد تاج . فردوسی . همه راه خاقان بپردخته بود همه جای نزل و علف سخته بود. فردوسی . چو ایشان بدینگونه دیدند رای بپردخت خسرو ز بیگانه جای . فردوسی . چو پردخت گنج اندرآمد باسپ چو گردی بکردار آذرگشسپ . فردوسی . همی برد یکسال از آن شهر رنج بپردخت با رنج بسیار گنج . فردوسی . ◄ خالی شدن . تهی شدن : چو بشنید فرزند کسری که تخت بپردخت از آن خسروانی درخت . فردوسی . ◄ فارغ شدن . تفرغ . فراغ . بپایان رسانیدن . فراغت یافتن . آسودن از.آسوده شدن از : بیاراست روی زمین را بداد بپردخت از آن تاج بر سر نهاد. فردوسی . یکی شارسان نام شاپور گرد برآورد و پردخت از آن روز ارد. فردوسی . چو طوس سپهبد ز جنگ فرود بپردخت و آمد از آن که فرود سه روزش درنگ آمد اندر حرم چهارم برآمد ز شیپور دم . فردوسی . هنوز آن هر دو از مادر نزاده نه تخم هر دو در بوم اوفتاده قضا پردخته بود از کار ایشان نوشته یک بیک کردار ایشان . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). چو پردخت از آن هر دو پرسش گرفت که هرجا که دانید چیزی شگفت . اسدی . ◄ مشغول شدن . اشتغال ورزیدن . توجه . اشتغال . متوجه شدن : بپردخت از آن پس بکار سپاه درم داد یکساله از گنج شاه . فردوسی . بپردخت از آن پس بافراسیاب که با لشکر آمد بنزدیک آب . فردوسی . ز خویشان ارجاسب و افراسیاب نپردخت یک تن بآرام و خواب . فردوسی . چنین گفت طوس سپهبد به گیو که ای پرخرد نامبردار نیو سه روز است تا زین نشان رفته ایم بخواب و بخوردن نپردخته ایم . فردوسی . فرستاده را داد بیداد شاه بپردخت از آن پس بکار سپاه . فردوسی . ◄ تمام شدن . (برهان ). به آخر رسیدن . بانجام رسیدن . ◄ تمام کردن . به اتمام رسانیدن . بانجام رسانیدن . انجام دادن . اتمام . اکمال .به آخر رسانیدن : چو پردخت آن دخمه ٔ ارجمند ز بیرون بزد دارهای بلند یکی را ابرنام جانو سیار دگر همچنان از در ماهیار. فردوسی . ♦ پردختن از جائی ؛ خالی کردن آنجا را. رخت بردن از آنجا : از رخت و کیان خویش من رفتم و پردختم چون گرد بماندستم تنها من و این باهو. (لغت فرس ص ٤٠٦). ♦ پردختن جای از کسی ؛ کشتن او : همه هرچه دید اندر او چارپای بیفکند وزیشان بپردخت جای . فردوسی . ◄ برگرفتن : ز زابلشه اختر بپردخت بخت بدوتخته داد و بشیدسپ تخت . اسدی . ♦ پردختن از کسی ؛ کشتن او. بقتل آوردن او : بپردخت از ارجاسپ اسفندیار بکیوان برآورد ز ایوان دمار. فردوسی . وز آن پس بخواری و چوب و به بند بپردخت ازو شهریار بلند. فردوسی . دگر بدکنش باشد و شوخ و شوم بپردخت باید از او روی بوم . فردوسی . سوم شب چو برزد سر از کوه ماه ز سیماه برزین بپردخت شاه . فردوسی . بخنجر تن هردو را پاره کرد سرانشان ز تن کند و بر باره کرد... چو پردخت از آن هر دو زن پهلوان یکی را گزید از میان گوان . اسدی . ◄ حاضر کردن . مهیا کردن . آمادن . آماده کردن . ترتیب دادن . فراهم کردن . تهیه کردن . مرتب گردانیدن . ◄ درگذشتن . مردن : چو خسرو بپردخت چندی به مهر شب و روز گریان بدی خوب چهر. فردوسی . ◄ صرف کردن . ◄ واگذار کردن . ◄ عمارت کردن . ساختن . تمام کردن بنائی : کهن دز بشهر نشابور کرد بیاورد و پردخت در روز ارد. فردوسی . ◄ گرفتن . ربودن . ◄ نواختن ساز. خواندن نغمه . ◄ بس کردن . ◄ خوردن بتمام . ◄ رفع نمودن . برداشتن . (برهان ). ◄ مقید شدن . مقید گردیدن . ◄ با کسی درساختن . ◄ تمام شدن . (برهان ). به آخر رسیدن . به انجام رسیدن . ◄ آراستن . (برهان ). زینت دادن . ◄ شرح دادن . توضیح دادن . ◄ جلا دادن . صیقل دادن . صقل . پرداخت کردن . صیقلی کردن . لغزنده و تابان کردن . پاک کردن . به برق انداختن . روشن کردن . مجلی و سخت صیقلی کردن . زنگ بردن . زنگ زدودن . ◄ منصرف گردانیدن . ◄ بقبض دادن . اقباض کردن . ◄ ترک دادن . ◄ ترک کردن . ◄ دور شدن . جدا شدن . ◄ برانگیختن . و رجوع به پرداختن شود.