پردرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پردرد. [ پ ُ دَ ] (ص مرکب ) پراز درد. پراندوه . پرداغ و درد. پرمحنت : چو بشنید سالار هاماوران دلش گشت پردرد و سر شد گران . فردوسی . بشوتن ز رودابه پردرد شد وز آن شیون او رخش زرد شد. فردوسی . یکی نامه بنوشت پرداغ و درد دو دیده پر از آب و رخساره زرد. فردوسی . ز مرگ و ز روز بد اندیشه کرد دلش گشت پردردو رخساره زرد. فردوسی . برفتند یکسر به ایوان شاه ز بدگوی پردرد و فریادخواه . فردوسی . رخ شهریار جهان زرد شد زتیمار کبروی پردرد شد. فردوسی . از آن پیر پردرد شد روزبه بپرسید و گفت از شما کیست مه . فردوسی . رخ شاه بهرام از آن زرد گشت ز یزدان بترسید و پردرد گشت . فردوسی . سکندر ز دیده ببارید خون دلش گشت پردرد از آن رهنمون . فردوسی . بدل برش اندیشه بسیار گشت ز بهرام پردرد و تیمار گشت . فردوسی . دو شاه گرانمایه پردرد و کین نهادند بر پشت پیلان دو زین . فردوسی . چو آگاهی آمد به خاقان چین دلش گشت پردرد و سر پر ز کین . فردوسی . ورا نامور هیچ پاسخ نداد دلش گشت پردرد و سر پر ز باد. فردوسی . خبر شد بر بهمن اردوان دلش گشت پردرد و تیره روان . فردوسی . یکی نامه بنوشت پرداغ و درد پرآژنگ رخ لب پر از باد سرد. فردوسی . که از کار کاموس و خاقان چین دلم گشت پردرد و سر پر ز کین . فردوسی . دلش گشت پردرد و جان پرنهیب بدانست کامد بتنگی نشیب . فردوسی . چو بشنید گفتار پیران بدرد دلش گشت پردرد و رخسار زرد. فردوسی . چو بشنید خسرو ز کوت این سخن دلش گشت پردرد رزم کهن . فردوسی . دلش گشت پردرد و رخساره زرد سواری گزید از دلیران مرد. فردوسی . که پردرد باشند مردان مرد که پیش من آیند روز نبرد. فردوسی . چو آواز دادش ز فرشید ورد رخش گشت پرخون و دل پر ز درد. فردوسی . سپه سربسر پیش خاقان شدند ز کاموس پردرد و گریان شدند. فردوسی . چو افراسیاب این سخنها شنود دلش گشت پردرد و سر پر ز دود. فردوسی . چنین تا برآمد برین چندگاه ز گستهم پردرد شد جان شاه . فردوسی . چنین داد پاسخ که چرخ بلند دلم کرد پردرد و جانم نژند. فردوسی . بپیچید از آن نامه افراسیاب دلش گشت پردرد و سر پرشتاب . فردوسی . دلش گشت پردرد و رخساره زرد پر از غم روان، لب پر از باد سرد. فردوسی . دلش گشت پردرد و بیدار شد روانش پر از رنج و تیمار شد. فردوسی . چو بشنید ناکاردیده جوان دلش گشت پردرد و تیره روان . فردوسی . شدند جمله دعاگوی من به وقت سحر بآه سینه ٔ پردرد از کریم و لئیم . سوزنی . بیشتر با گشتن و شدن آید به شرح شواهدی که گذشت . ♦ آه سرد از دل پردرد برآوردن، و آه سرد از جگر پردردکشیدن ؛ آه عمیق و طویل برآوردن .