پردگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پردگی . [ پ َ دَ / دِ ] (ص نسبی ) هر چیز پوشیده . مستور. محتجب . مُخَدَّر. مخدّره . مُستّره . مستوره . مُقَنَّع. نقابدار : سراپرده کشیده ابر دی ماه چو روی ویس گشته پردگی ماه . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). آنکه رخش پردگی خاص بود آینه ٔ صورت اخلاص بود. نظامی . ◄ (زن، دختر...) مستوره . مُسَتَّره .مُخَدَّره . محتجبه . مقصوره . موقونه . باحجاب . پرده نشین . خرگهی . مقَنَّعه . نقابدار. پوشیده (زنان و دختران و اهل حرم ). محبوب پرده نشین . (غیاث اللغات ): تَخَدﱡر؛ پردگی شدن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). تستیر، تخدیر؛ پردگی گردانیدن . (زوزنی ). اهل حرم . ج، پردگیان : بباید چو آید بر شهریار چنین پردگی را چنان پرده دار. نظامی . پردگی زهره در آن پرده جست زخمه شکسته به ادای درست . نظامی . ◄ حاجب . پرده دار. (برهان ) (غیاث اللغات ). ◄ عفیف . پاکدامن . ◄ (حامص ) (در حشره ها) حالت تکون حشره از آن وقت که در تخم نشأت میکند تا آنگاه که حشره ٔ کامل شود و از پوست برآید . ♦ پردگی رز ؛ کنایه از شراب انگوری باشد. (برهان ). دختر رز : هر هفت کرده پردگی رز بخرگه آر تاهفت پرده ٔ خرد ما برافکند. خاقانی . ♦ پردگی کردن ؛ تستیر. (تاج المصادر بیهقی ): قنی الجاریة؛ پردگی و خانه نشین کردن دختر؛ (منتهی الارب ). ۩ پرده پوشی کردن : بتاریکی بر خلقان و احوال ایشان پردگی کند [ شب ] و پوشیدگی آرد. (تفسیر ابوالفتوح رازی ). ♦ پردگی هفت رنگ ؛ کنایه از جهان و عالم و دنیاست . (برهان ).