پرزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرزه . [ پ َ زَ / زِ ] (اِ) شیاف . (برهان )(اوبهی ). شافه . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). و در فرهنگ رشیدی بدین معنی به ضم اول آمده است . فرزجه .
پرزه . [ پ ِزَ / زِ ] (اِ) اندکی از چیزی چون نمک و مشک و جز آن که با نوک دو انگشت ابهام و سبّابه برگیرند. قِبصَه . فُومَه . ◄ نهایت قلیل : یک پرزه نمک .
پرزه . [ پ ُ زَ / زِ ] (اِ) پُرز. و معرب آن برزج است : اِخمال ؛ پرزه دار و خوابناک گردانیدن جامه را. مُخمَل ؛ جامه های پرزه دار خوابناک . خمل ؛ ریشه و پرزه ٔ جامه ٔ مخمل و مانند آن . (منتهی الارب ) : [ مرد مبتلی به بیماری صبا را ] پرزه از جامه و کاه از دیوار چیدن گیرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). از چه خیزد در سخن حشو از خطابینی طبع وزچه باشد پرزه بر جامه ز ناجنسی لاس . انوری . ◄ پاره ای از جامه . (رشیدی ) (شعوری ). ◄ کرک که بر میوه ٔ بهی و برگ آن است . ◄ آنچه زنان بخود برگیرند. فرزجه . ◄ لیقه ٔ دوات . (غیاث اللغات ). ♦ پرزه ٔ معده ؛ خمل آن . زَئبر. زَوبر. زوبَر. پرزه ٔ جامه . (منتهی الارب ). و رجوع به پرز شود.