پرس پرسان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرس پرسان . [ پ ُ پ ُ ] (ق مرکب ) پرسان پرسان . با سؤال از بسیار کس : پرس پرسان می کشیدش تا بصدر گفت گنجی یافتم آخر بصبر. مولوی . پرس پرسان میشد اندر افتقاد چیست این غم بر که این ماتم فتاد. مولوی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی