پرستوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرستوک . [ پ َ رَ ] (اِ) پرستو : خدای تعالی مرغانی را بفرستاد همچون خطّاف که آنرا پرستوک خوانند تا به لب دریا شدند هر یکی سه پاره گل برگرفتند دو به پای و یکی به منقار و بهوا اندرپریدند و بر زبر سر آن لشکر بایستادند. (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). رجوع به پرستو شود : از پرستوک اگر خوری لحمش دیده را روشنی کند حاصل خون او را چو زن بیاشامد شهوت زن همه کند زایل . یوسف طبیب (از جهانگیری ).