پرستیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرستیدن . [ پ َ رَ دَ ] (مص ) (یک مصدر بیش ندارد، پرستیدم . پرست !) عبادت . عبادت کردن . اقراء. تقرء. (منتهی الارب ). نسک . تعبد : و [ صقلابیان ] همه آتش پرستند. (حدود العالم ). بت پرستیدن به از مردم پرست پندگیر و کاربند و گوش دار. ابوسلیک گرگانی . همه کسی صنما [ مر ] ترا پرستد و ما از آتش دل آتش پرست شاماریم . منطقی (از حاشیه ٔفرهنگ اسدی نخجوانی ). ای آنکه ترا پیشه پرستیدن مخلوق چون خویشتنی را چه بری بیش پرسته . کسائی . ز دین و پرستیدن اندر چه اند همی بت پرستند اگر خود که اند. فردوسی . ز روز گذر کردن اندیشه کن پرستیدن دادگر پیشه کن . فردوسی . نیا را همین بود آئین و کیش پرستیدن ایزدی بود پیش . فردوسی . بگفتا فروغی است این ایزدی پرستید باید اگر بخردی . فردوسی . که شاید بمشکوی زرّین ما بداند پرستیدن دین ما. فردوسی . اگر خدای پرستی تو خلق را مپرست خدای دانی خلق خدای را مازار. ناصرخسرو. خواهند همی که همچو ایشان من جز که خدای را پرستم . ناصرخسرو. و آفتاب را پرستید. (نوروزنامه ). بجان تو که پرستیدن تو کیش من است بکیش عشق پرستش رواست جانان را. ادیب صابر. شکم بنده کمتر پرستد خدای . سعدی . ◄ خدمت . خدمت کردن : کسانی که اندر شبستان بدند هشیوار و مهترپرستان بدند. فردوسی . تن خویش یک چند بیمار کرد پرستیدن پادشه خوار کرد. فردوسی . چنین یافت پاسخ ز مرد گناه که هر کس که گوید پرستم دو شاه . فردوسی . خنک شهر ایران که تخت ترا پرستند و بیدار بخت ترا. فردوسی . وز آن پس سوی زابلستان شود بر آئین خسروپرستان شود. فردوسی . نیاکان ما را پرستیده اید بسی شور و تلخ جهان دیده اید. فردوسی . بدان تا تو با بزم باشی و سور مگرد از پرستیدن شاه دور. اسدی . ز کهتر پرستیدن و خوش خوئیست ز مهتر نوازیدن و نیکوئیست . اسدی . ◄ خم شدن به رسم تعظیم .نماز بردن : من که معروف شدستم به پرستیدن او بپرستیدن هر کس نکنم پشت دو تاه . فرخی . شاه محمود که شاهان زبردست کنند هر زمانی بپرستیدن او پشت دو تاه . فرخی . ◄ ورزیدن : جهان چون بر او برنماند ای پسر تو نیز آز مپرست و انده مخور. فردوسی . ◄ دوست گرفتن . دوست داشتن : دگر گفت کانرا تو دانا مخوان که تن را پرستد بجای روان . فردوسی . دلش را پرست ار خرد را پرستی کفش را ستا گر سخا را ستائی . فرخی . ♦ پرستیدن فرمان ؛قبول طاعت کردن . اظهار اطاعت کردن : بزنهار پیش آی و فرمان پرست که تا پیش شاهت برم بسته دست . فردوسی .