پرسخن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرسخن . [ پ ُ س ُ خ ُ / خ َ ] (ص مرکب ) حَدِث . حِدّیث . مِکثار. ثَرّ. ثَرّة. بسیارسخن . بسیارگوی . پرگوی . پرچانه . پرحرف . روده دراز. پرروده : مرا غمز کردند کآن پرسخن به مهر نبی و علی شد کهن . فردوسی . برفتند پیچان لب و پرسخن پر از کین دل از روزگار کهن . فردوسی . چو بشنید کودک ز نوشین روان سرش پرسخن گشت و گویا زبان . فردوسی . کنون آمدی با دلی پرسخن که من نو کنم روزگار کهن . فردوسی . ورا چشم بی آب و لب پرسخن مرا دل پر از دردهای کهن . فردوسی . از آن انجمن شد دلی پرسخن لبان پر ز گفتارهای کهن . فردوسی . دلی پر ز دانش سری پرسخن زبان پر ز گفتارهای کهن . فردوسی . بیامد یکی پرسخن کفشگر چنین گفت کای شاه بیدادگر. فردوسی . ◄ طویل . دراز. مُطوّل : شکسته شد آن مرد جنگ آزمای ازآن پرسخن نامه ٔ سوفرای . فردوسی .