پرسش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرسش . [ پ ُ س ِ ] (اِمص ) اسم مصدر از پرسیدن . عمل پرسیدن . سؤال . مسألت . مَسألَه . اقتراح . استفسار. پژوهش . استعلام . استخبار. استطلاع . تحقیق : بپرسش یکی پیش دستی کنیم از آن به که در جنگ سستی کنیم . فردوسی . وزآن پس زبان را بپاسخ گشاد همه پرسش موبدان کرد یاد. فردوسی . ببود آن شب و بامداد پگاه بپرسش بیامد بدرگاه شاه . فردوسی . چو گردن به اندیشه زیر آوری ز هستی مکن پرسش و داوری . فردوسی . بفرمود تا رفت شاپور پیش بپرسش گرفتش ز اندازه بیش . فردوسی . نشستند با شاه گردان به خوان بپرسش گرفتند هردو جوان به آواز گفتند کای سرفراز نماند غم و شادمانی دراز. فردوسی . بپرسش گرفتند کای شیر مرد چه جوئی بدین شب بدشت نبرد. فردوسی . بپرسش گرفتی [ اردشیر ] همه راز اوی ز نیک و بد و نام و آواز اوی ز داد و ز بیداد وز کشورش ز آئین و از شاه و از لشکرش . فردوسی . که آنرا که خواهد کند شوربخت یکی بی هنر برنشاند به تخت برین پرسش و جنبش و رای نیست که با داد اوبنده را پای نیست . فردوسی . چو پردخت از آن هر دو پرسش گرفت که هرجا که دانید چیزی شگفت . فردوسی . سکندر سبک پرسش اندر گرفت که ایدر چه دانید چیزی شگفت . فردوسی . ◄ تفقّد. دلجوئی : یکی نامه بنوشت نزدیک شاه پر از لابه و پرسش نیکخواه . فردوسی . چو دیدم من این خوبچهر ترا همین پرسش گرم و مهر ترا. فردوسی . درود جهان آفرین بر تو باد که کردی به پرسش دل بنده شاد. فردوسی . و از ملک پرسش و تقرّب تمام یافت . (کلیله و دمنه ). حضرت خواجه ٔما اگر به منزل درویشی می رفتند جمیع فرزندان و متعلقان و خادمان او را پرسش می کردند و خاطر هریک را بنوعی درمی یافتند. (انیس الطالبین بخاری ). ◄ احوالپرسی . حال پژوهی . پژوهش حال . سؤال از سلامت حال : ابا زاری و ناله و درد و غم رسیده بزرگان و رستم بهم بپرسش گرفتند مر یکدگر به درد سیاوش پراز خون جگر. فردوسی . دو پرخاشجو با یکی نیکخوی گرفتند پرسش نه بر آرزوی . فردوسی . آن وقت پیغام آوردند از امیر و پس به پرسش خود امیر آمد و وی به اشاره خدمت کرد خفته . (تاریخ بیهقی ). بدو گفت شبگیر چون دخترم به آئین پرسش بیامد برم . اسدی . آن ملیحان که طبیبان دلند سوی رنجوران بپرسش مایلند ور حذر از ننگ و از نامی کنند چاره ای سازند و پیغامی کنند. مولوی . جز حادثه هرگز طلبم کس نکند یک پرسش گرم جز تبم کس نکند. تا یکی از خطبای آن اقلیم که با وی عداوتی نهانی داشت باری به پرسش آمده بودش . (گلستان ). ◄ مؤاخذه . گرفت . بازخواست : هنوز آن سپهبد زمادر نزاد بیامد گه پرسش و سرد باد. فردوسی . گر نبود پرسش رستی ولیک گرت بپرسند چه داری جواب . ناصرخسرو. ♦ بپرسش ؛ پرسان پرسان : چو آگاهی آمد بهر مهتری که بد مرزبان بر سر کشوری که خسرو بیازرد از شهریار برفته ست با خوارمایه سوار به پرسش برفتند گردنکشان بجائی که بود از گرامی نشان . فردوسی . ♦ بپرسش آمدن ؛ به عیادت آمدن . عیادت کردن . ♦ بپرسش رفتن ؛ به عیادت رفتن . عیادت کردن . عیادت . ♦ بپرسش گرفتن، پرسش گرفتن، پرسش اندرگرفتن ؛ استفسار کردن . پژوهش کردن . تحقیق کردن . پژوهش حال کردن . احوالپرسی کردن . ♦ پرسش بیمار ؛ عیادت . ♦ پرسش کردن ؛ سؤال کردن . مسألت کردن : بدین اندر آئیم و پرسش کنیم همه آذران را پرستش کنیم . فردوسی . چنین داد پاسخ که پرسش مکن مگوی این زمان هیچ با من سخن . فردوسی . ♦ امثال : نیکی وپرسش ؟، نظیر: در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست . حافظ.